تبليغاتX
واژه ی رهایی
روزگار من

نیمی از من جای دیگری است؛ نیمی دیگر روی صندلی نشسته است، کتاب می خواند. موزیک گوش میدهد و می گرید. کتاب می خواند و به چای ننوشیده ای می اندیشد که باید برود و برای خودش بریزد.
و بنشیند بنویسد. از چیزهایی که نمی داند چیست. فکرهایی مبهم. در هم و راز آلود.
نیم دیگر من که اینجا نیست، جای دیگری است. شاید دست و پاهایش از کار کردن مداوم درد می کند. یا شاید لا به لای سازهایش گم شده. نیم دیگر من چشم هایش نیمه باز است. شاید به این نیمه اش که روی صندلی نشسته است می اندیشد و رفته است به یادش چای دم کند.
اکنون که من نیمه ای هستم و او نیمه ای، من تکه تکه است. باید روزی بیاید و تکه تکه هایش جمع شود یکی شود و منی دیگر بسازد.

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 

در سپیدیِ برف، وقتی که زمین را سراسر، مغرور دلفریب پوشانده است، نگاهت از دردِ درخش اش، زیر آفتاب - مثل آهوی رمیده از صیاد - به دنبال نقطه ی سیاهی می دود. چشمت به کلاغِ تنهایِ نرِ ساکتِ ایستاده در برف می افتد؛ که به اندازه ی صد سالِ عمرش ژرف و بی صدا با تو حرف می زند. آن جا سیاهی و سپیدی در کنار هم نشسته اند.
زیبایی را درک می کنی.

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 

عینک آفتابی اش را بر چشمانش گذاشت. ناخنش را که گوشه کرده بود به دندانش گرفت. می خواست خود را فکری نشان دهد. وزش باد چهره اش را ملتهب میکرد. نگاهش را از او می دزدید - یعنی تو را نمی بینم، یا مثلا برایم مهم نیستی، چیزی در این مایه ها - اما معمولا هر زمان سعی میکرد کاری را انجام دهد یا ندهد بیشتر گند میزد. یکی از اصول زندگیش این بود که تلاش کند سعی نکند؛ تا گند نزند. آدم ها معمولا در زندگیشان چیزهای خنده داری هست که نامش را می گذارند اصول. که شاید دلشان را با آن ها خوش کنند یا بگویند که زندگی ما مهم است و مثل یک وزارت خانه ی بزرگ اصول با مزه ای دارد. بعد تا به خودش آمد دید او دست پیش را گرفته است و روبه رویش ایستاده، دارد بر و بر نگاهش میکند. یک لبخندِ خوشحال ولی نه از آن نوع که سعی بکند ادایش را درآورد روی لب هایش نشست. دو سالی ایستادند و به هم نگاه کردند و بی آنکه کلمه ای به زبان آورند حرف های هم را فهمیدند. حتی وسط اینکه حرف های هم را داشتند می فهمیدند با هم بحثشان شد. اما به تلاش نکردن خود ادامه دادند. لبخند صورتشان شیرین و پر معنا تر میشد. و انگار که دنیا در همان نگاه و لبخند و حرف های بی زبان گنجید. مثل یک عکس.



نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 

درست همان جا که یک زمین چمن است. بروم. همان جا. زیر درختی که آن وسط روییده دراز بکشم. هیچ کس نباشد. صدایی نباشد. ابر باشد. باران نبارد هنوز. باد بوزد. من باشم. کلاغ ها بیاییند. دوره ام کنند. چشمانم را ببندم، برایم آواز بخوانند. آوازشان زیباییِ مطلق است. زیباییِ بیهوده نیست. صداقت است. بعد چشم باز کنم، نگاه کنم، ببینم رسیده ام به قله. به قاف. سیمرغ هم بیاید کنارم بنشیند. بگوید چای میخوری؟ بگویم می خورم! با شکلات لطفا. بگوید شکلات نداریم. شانه ام را تکان دهم - یعنی فدای سرت. تو را داریم- چای ام را که خوردم فکرم را بیندازم روی دوشم. تلو تلو خوران به سمت در راهی شوم. درِ قله ی کوه قاف. همانطور که پشتم به سیمرغ است دستم را برایش تکان بدهم - یعنی چایت خوشرنگ بود - به سمت در حرکت کنم در حالی که آواز کلاغ ها را زیر لب زمزمه می کنم. در را باز کنم.
بروم.

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 

انسان ها زیر آب فیلسوف می شوند
درست مثل ماهی ها که در خشکی می میرند
نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 

من به باد سنگ می زدم
از پشت دستی بر شانه ام نشست
مثل رقص ماهی قرمز
در ذهن آبی حوض



پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 

من به باد سنگ می زدم
از پشت دستی بر شانه ام نشست
مثل رقص ماهی قرمز
در ذهن آبی حوض



پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 

ساعت را برای 4 صبح کوک میکنم، وقتی که زنگ خورد بلند میشوم، دست و رویم را می شویم. برای خودم و برای خودش چای می ریزم. اگر خواست کلوچه هم می آورم. می نشینم رو به رویش. سلامش می دهم. صبح به خیر می گویمش. می بوسمش. صورتش یخ است. رنگش سپید است. ساکت است. می توانم ساعت ها رو به رویش بنشینم و چیزی نگویم. میتوانم ساعت ها جلویش بنشینم و چیزها بگویم. چای تعارفش میکنم. اما او نمی خورد. می گوید متشکرم فقط. برایش حرف می زنم. او گوش میدهد. هیچ نمی گوید - مثل همیشه - حتی لبخند هم نمی زند. حتی ناراحت هم نمی شود. برایش حرف میزنم، حتی قضاوت هم نمی کند. همیشه هست. همیشه بوده است. خواهد بود. بعد که حرف هایم تمام شد باز می بوسمش. صورتش هنوز سرد و سفید است. چایش را که سرد شده به آشپزخانه می برم. بعد می روم. به هرجا که باید بروم. قبلش به او میگویم مواظب خودش باشد تا بازگردم. 
دیوار من. دیوار عزیز من.




پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 


منتظر باشی 
نمی آید
در انتظار که نباشی
همه ی فعل ها آمدن است



پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 


از شیشه ی پنجره
به جست و جوی تو
نگاه می کنم
خیابان مرا می بیند



پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 


وقتی می شود 
به تو فکر کرد
نان چرا باید خورد؟



پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 


روز را به در چشم می دوزم
و شب را به خواب هایم
در انتظار بودن
برای در انتظار نبودن



پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 

عقربه های ساعت
اسبان وحشی اند
که بر تن دشت می تازند
به مقصد دیدارت



پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 

مدام لبخند بزنی و لای زندگی گم بشوی

عصرها میان یک مشت کاغذ باطله

به دنبال سر خاراندن بگردی

برای خودت چای بریزی که یعنی زندگی سخت نیست

و با یک حبه قند تمام افکارت را سر بکشی

دوباره روی همان کاغذ باطله ها شروع به نوشتن کنی

- با خودکار آبی یا مشکی - فرقی ندارد

مهم نیست

مهم همین چیزهاست

زندگی نوشتن میخواهد




پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 


آن روز مادر بزرگ بود، بر روی درخت کهنسال خرمالو، دو تا کبوتر لانه داشتند.

عصر بود... باران می بارید!
برگ های نارنجی بر کف حیاط جلوه گری می کردند. مادر بزرگ انار دان کرده بود، در همان کاسه ی لعابی آبی رنگ.
عصر بود...باران می بارید!
عطر چای و توت خشک تو را به یاد کودکی هایت می انداخت.
مادر بزرگ نماز می خواند، چادرش سرمه ای رنگ بود، کمکش میکردی وضو بگیرد...نه، نه!! آن روز ها هنوز می توانست راه برود، می توانست وضو بگیرد!
آن روز عصر...باران می بارید
چشمانش آبی بود، به رنگ فیروزه
سماور قل قل میکرد، به دستانش کرم می مالید، بوی لیمو در اتاق پخش می شد.
رادیو را برایش باز میکردی، می خندید.

امروز عصر باد می وزید، باران بارید
مادر بزرگ نبود
چشمانش خالی بود




پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 


باد را در آغوش گرفت

و اندیشید

که چه اندازه تنهاییش عمق دارد


پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 


بمب ساعتی است دلم

می ترکد عاقبت




پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 

من پرنده نیستم
فردا باید بروم سر کار
سوار اتوبوس شوم
به فروشنده های مترو نگاه کنم
کتاب هایم را ورق بزنم
چیزی برای خوردن سفارش دهم
با استاد سر نمره ام بحث کنم
با تاکسی به خانه ام بازگردم

و به تو فکر کنم


پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  | 

عاشقانه ها

پس از مدت ها ، انتخاب موسیقی و همچنین آهنگسازی تونستم فایل نهایی عاشقانه ها رو تهیه کنم. کتاب عاشقانه ها از سال 85 تا 88 نوشتم و کتابش رو سال 89 به صورت اینترنتی منتشر کردم و از سال 90 هم فایل های صوتی رو تو استدیو نگار ضبط کردم و الان فایل نهایی از این کار منتشر میشه. موسیقی های انتخابی از النی کارایندرو ، گروه اِرا ، شوبرت ، جان ویلیامز و چایکوفسکی و آلان سیلوستری و موسیقی فلکور اسپانیا و آمریکای لاتین و آخرین قطعه هم از خودمه و همچنین میکس و مسترینگ ش رو هم خودم انجام دادم. امیدوارم که این قطعات رو دوست داشته باشید و ارزش این همه انرژی و کاری رو که واسش انجام داده باشم رو داشته باشه. حجم های مختلفی از این کار رو تهیه کردم که به صورت 128 بیت ، 64 ، 32 و 16 هستش. البته من ترجیح میدم شما کیفیت 128 رو دانلود کنید ولی خوب میدونم وضعیت اینترنت ایران رو!

لینک دانلود عاشقانه ها 128 بیت و با حجم 73 مگ: http://www.ge.tt/98vxPHF/v/0?c
لینک دانلود عاشقانه ها 64 بیت و با حجم 36 مگ: http://www.ge.tt/98vxPHF/v/1?c
لینک دانلود عاشقانه ها 32 بیت و با حجم 18 مگ: http://www.ge.tt/98vxPHF/v/2?c
لینک دانلود عاشقانه ها 16 بیت و با حجم 9 مگ: http://www.ge.tt/98vxPHF/v/3?c

پ.ن: چون این اثر برای اولین بار تو نت از طریق +موسیقی ما منتشر میشه لطفن برای انتشار بیشتر چه به صورت وبلاگ و لینک و ایمیل و ... البته شر کردن در پلاس یاری کنید.

پ.ن 2: اگه دوست داشتین هزینه ای برای این اثر پرداخت کنید ، لطفن به ایمیل شخصی من ، نامه بفرستید. البته هیچ اجباری وجود نداره واس این کار. :)
alibalighi@gmail.com


با آرزوی سالی پر از موسیقی و شعر برای شما.
علی بلیغی
2 فروردین 1391
 
 
نوشته شده توسط علی بلیغی در ساعت  | لینک  | 

وقتی که می روی
در را پشت سرت باز بگذار
میخواهم صدای قدم هایت را 
به خاطر بسپارم

پرستو موسوی

نوشته شده توسط پرستوک موسوی در ساعت  | لینک  |