حال من


هوا سرد است

آسمان اینجا تاریک است

ستاره ها قرن هاست از این خانه فاصله گرفته اند

دیوارهای یخی...پنجره هایی از جنس سنگ

آغوشم سردش است امشب سنجاقک کوچک من

آغوش من تنگ است امشب

آدمک ها خشم می گیرند بر من

آدمک ها چشم می گیرند از من

سنجاقک کوچک من

میخواهم به آبی ترین رودها سفر کنیم

به سرسبزترین دشت ها

به رنگین کمان!

با تو می گویم این غم را

این خانه خورشید سردی هم دارد

باید به دوردست ها سفر کنیم

به جایی که از دهان مردمانش گل محبت شکوفه زند

به آن جایی که دیگر غم نباشد

که دیگر غم نباشد...


پرستو موسوی

از تو

فرصت میخواهم برای آزادی

برای با تو بودن

برای زیبا شدن


فرصت میخواهم که رویا شوم

میخواهم پرواز شوم

میخواهم آغوش شوم


فرصت میخواهم تا پرواز

میخواهم ویران شوم

میخواهم آباد شوم از تو


فرصت میخواهم

لحظه به لحظه

میخواهم هر لحظه

عاشقت شوم

میخواهم هر لحظه را ابدیتی بسازم

 از تو

از تو

از تو

...


قسمتی از کتاب "پرواز پرستو بر سطح کاغذ"

علی بلیغی


سجده گاه من


کفش هایم را

در می آورم

هنگام ورود...

قلب تو،

مقدس است!


پرستو موسوی