حوصله
زل زده بود به نوک پاش، گفتم حالا چی می گی؟ گفت خب تو دوستای خوبی داری. بیست روز بهت سخت بگذره یه روز دور هم جمع می شید یا میرید سفر، اصن دوستات هم نباشن خانواده ی خون گرمی داری. خلاصه کسی نمیذاره اذیت شی. من چی؟ تو خونه همه در حد ضرورت با هم حرف می زنن، صبح پا میشم به سقف و در و دیوار چشم می دوزم یا به این مانیتور لعنتی، شب بی حوصله ولی بدون خستگی مجبورم برم تو تختم. هرچقدر هم از این اوضاع خسته و بی حوصله شی مجبوری تظاهر به خوشحالی کنی، چون بقیه حوصله ی غصه های آدمو ندارند. گفتم خب کتاب بخون، نقاشی بکش، خودت برو بیرون یه دور بزن... دستشو کرد لای موهاش، خیره شد به ناخن هاش، بعد پاهاشو جمع کرد تو شکمش و سفت خودشو بغل کرد، این بار چشمش با گل های قالی بازی بازی کرد، با صدای ضعیفی گفت، تو نمی فهمی من چی میگم ... آدم روزی چند ساعت مگه میتونه کتاب بخونه؟ حالا حساب کن به کل عمرت ... تنهایی کجا برم؟ سکوت بینمون طولانی تر شد. موبایلشو برداشت و ساعت رو چک کرد، گفت خب من برم کم کم داره دیرم میشه ... گفتم کجا؟ یه خورده دیگه بمون! مانتوشو از روی جا لباسی برداشت و تنش کرد، گره روسریشو سفت کرد و کیفش رو انداخت رو دوشش. گفت دلم میخواد بیشتر بمونم ولی نمیشه ... می دونی که! غم رو صورتم نشست، دلم میخواست همیشه پیشم باشه. گفتم حالا تو خونه صحبت کن شاید اجازه دادن فردا بیای. گفت قرارتون ساعت چنده؟ گفتم هشت، نه ... لبخند تلخی زد. بوسیدم، نگاهشو به زمین دوخت و گفت خوش بگذره عزیزم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۳۰ ساعت توسط پرستوک موسوی
|