ریپل 23
که از طبقه بالا میآید
تو خورشید را
به کومه ام آوردی
علی بلیغی
پرستو موسوی
که از طبقه بالا میآید
تو خورشید را
به کومه ام آوردی
علی بلیغی
پرستو موسوی
او که از
زیباترین کهکشان ها می آید
او که
نگاهش گندمزاران من است
هر صبح
بازتاب دیدگان اوست بر تن دریاها
و هر شب
دالان مردمک هایش
او منِ بنشسته در من است
فرمانروای احساساتم!
پرستو موسوی
صدای خاطره است که
می پیچد در لا به لای
کوچه های ذهنم
چند مرغک دریایی
بر فراز موج ها
و مردی که
آواز می خواند
با آن لهجه ی دریایی اش
و باد که در میان نیزارها می رقصد...
صدای مردان دوره گرد با کلاه های حصیری
و خش خش خزیدن عقرب در میان شنزارها
می بینی؟
تلألوی آفتاب را
بر تن اروند
نگاه کن!
خاطره را
که در ذهنم
موج می زند
و آسمانی گلگون
به هنگام غروبی دل انگیز
پرستو موسوی
سپید تری
ای روشنای جهان کوچک شعرم
آغاز هر بهار در چله زمستانی
هنگامی که لب میگشایی و میگویی دوستت دارم
تو نوای عجیب پروازی
پرستوک هم آوای هر نور
که هر لحظه
چشمانم به خواستنت
امیدوار است
تو سپیدشعر منی
سپید تر از هر سپیده
که سحرگه ش فریاد آزادی است
علی بلیغی
نگاه کن!
بخند!
روزی زندگی دست از لجبازی بر خواهد داشت
به من نگاه کن!
پرنده ی من، کوچ خواهیم کرد به سرزمین نور
تنها بخند...
اشک ها پنجره ی دیدگانمان را تار تر خواهند کرد
و زندگی را تیره تر
بخند
بخند
لبخند تو آرزوی من است.
پرستو موسوی
برگ ها پیکر خود را بر سنگفرش خیابان
می گسترانند
تا گام هایش را تنها برای لحظه ای
در آغوش گیرند
به هنگام آمدنش
برگ ها
جان می سپارند
از شوق
و من صدایشان را می شنوم
آیا کسی صدای من را
خواهد شنید
به هنگام آمدن او
و جان سپردن من؟
پرستو موسوی
ناگهان بهار می شوم
از چشمانت
مفهوم بلند پرواز
در سقوط خواستن
خود زندگی است
هنگام بوییدنت
پرواز دوست داشتن را
تنها برای سقوط در
آغوشت آموختم
تمنای من باش
علی بلیغی
کهکشان آینه ی چشمانت است
تا مفهوم دوباره زیستن
در فضای بی پایان شبت
زمین همانند گَردی
می رقصد
علی بلیغی
من سال ها "تو" بودم
در تمام شب های سرد
در تمام نفس هایم
تو را می بوسیدم!
علی بلیغی
پرستو موسوی
این روزها دوست داشتنم درد میکند
شب ها میان ترس و اندوه
می گرید
و شب ها دوست دارد خواب تو را ببیند
این روزها هنگامی که یادت میافتم
سقف اتاقم میریزد
زنی
از انتهای شب ناله میکند
و پروانه های اتاقم دیوانه میشوند
این روزها
دوست داشتنم را به بیمارستان میبرم
گفته اند باید کفنی برای مراسم تدفین برایش پیدا کنم
و سر مزار برایش اشک بریزم
دوست داشتنم
نفس های آخرش را میکشد
در سرزمین
نفرت و اندوه
علی بلیغی
چشمانت بوی بنفشه های باغچه ی مادربزرگ دارد
تنها به من بگو
آیا بار دیگر
نگاهت را احساس خواهم کرد؟
علی بلیغی
پرستو موسوی
اسمایلی دو نفر که لپشونو چسبوندن به هم:
؛][؛
*پ.ن: ؛ چشم و بینی هست
شهر من اندام توست
آیا مرا راهی هست
به حجم آغوشت
به هنگام ترس؟
علی بلیغی
پرستو موسوی
خورشید این بار از غرب طلوع کرد
و آفتاب پریدگی ماه
در گونه هایت نمایان شد
چشمانت
از شوق خاموش شد
پیانیست سکوت کرد
و تمام دلتنگی هایم از آغوش تو برخاست
من نشستم در انتظار تو
و صدای پای تو از سرسرای اندوه
پیچید
به راستی کدامین راه
از تو سخن خواهد گفت؟
من به هنگام انتظار،
تمام دلتنگی هایم را در سکوت نواختم
سکوت بود و فریاد انزجار
چراغ را خاموش کن
خورشید این بار از غرب طلوع کرد
علی بلیغی
پرستو موسوی
گویا
از آغوش تو
از نو
زاده شدم
این روز ها اسب ها ی وحشی در باغچه خانمان آواز میخوانند
فیل ها دیوانه شده اند
و گل لاله بوی بهار نارنج میدهد
میخواهم از چشمانت
غزلی تازه بگویم
اما باور کن
من
در باغچه چشمانت
غزل شده ام
علی بلیغی
رد پای فکری روی میز چوبی
آواز می خواند
کودکان پرواز می کنند
پروانه ها در باغ چشمت
دیوانه می شوند
پرستو موسوی
علی بلیغی
در روزهای رفته باید در پیاده رو
تو را احساس کنم
مدام
صدای مرغ های دریایی
در گوشم می پیچد!
علی بلیغی
پرستو موسوی
محبت چون به غایت رسد آن را عشق خوانند.
و عشق، خاص تر از محبت است.
زیرا که همه عشقی محبت باشد، اما همه محبت، عشق نباشد.
* پ.ن: برگرفته از کتاب ذهن آتشین
سهروردی
ستاره ی کوچک دریا
خواب تو را می بیند
من به خواب در چشمان تو
غبطه می خورم!
علی بلیغی
پرستو موسوی
تو زیبا می شوی
و خال های روسری ات
کم میشود...
علی بلیغی
پرستو موسوی
تیک تیک ریتم مترونوم
لطفا روزنامه های باطله را
به آتش بکش!
پرستو موسوی
علی بلیغی
لبانت، دود سیگار، کافه
و مرد باکره
دو قلو زایید!
علی بلیغی
پرستو موسوی
من دیشب
در آینه
زنی را یافتم
با نگاهی به نقطه ای نامعلوم
صدایش کردم و پرسیدم: « کیستی؟»
او تنها پاسخ داد:
« کیستی؟»
آینه را شکستم....
زن من را
شکست!
پرستو موسوی
علی بلیغی
سکوت کن!
مرد ماهی گیر خواب می بیند
ماهی کوچک آبی های آرام!
آیا تو صدای نفس کشیدن های
- آن پیرمرد را -
می شنوی؟
صخره در سکوت است
چشمه در انزجار
ماهی کوچک آبی های آرام!
لطفا سکوت کن
مرد ماهی گیر
خواب می بیند
علی بلیغی
فندک!
روشن
سیگار!
روشن
لاک ناخن تکه تکه شده
چای نیم خورده ...
کلاغ ها
خواب های هذیان می بینند
پرستو موسوی
علی بلیغی
گرگ ها در علفزار می گریند
و می گویند:
« رنگ پیراهنت به چشمانت می آید! »
علی بلیغی
پرستو موسوی