آن شب که دوشادوش تو
پرواز را در چشمانت فراموش میکردم
پرندگان ِ جنگ
عاشقم میشدند
تو مرا دوست داشتی
و من از چشمان تو هزاران آهوی وحشی میدیدم
باید لباس نو به تن میکردیم و از سرسراهای سرد گذر میکردیم
تو باید دامن سفید تن میکردی
و من از سیاهی عریان میشدم
هوا گرم بود و دستانمان در جست و جوی باد بود
باد را مردی با چشمان سیاه در قفس کرده بود
و ترسش تمام این بود که شبی ناگهان
باد از دستان پر تاول ما به بیرون بریزد
آن شب تو ترسیده بودی
و نم چشمانت
دروغ را باور نمیکرد
کفتار ها عروس شب را میرقصیدند
و ما باور داشتیم که زیبایی در قلب ماست
من به بیرون پنجره نگاه میکردم
باد در قفس ناله میکرد
و من تمام داستانمان را نیمه شب برای تو بازگو میکردم
اما درختان در مجاورت آن دالان های سرد
شب و آن پیر مرد را باور نمیکردند
من با صدای باد در آغوشت گریستم
علی بلیغی