ماهی سرخِ دهانت

دهانْ دریا!
با من سخن بگو
زبان به دندان بِسا
آن یگانه ماهی سرخ را در دهان بغلتان
صدا کن مرا، تا به آب زنم
غرق شوم
در آغوش لبانت زنده ماندن آیینِ خطایی است
مردن شیوه‌ی من است،
به گاهِ سخن گفتنت ...
به گاهِ بوسیدنت
گرداب شو
بمیران صخره را
کوه را از جا بکن، موج را به ساحل بکوبان
با من سخن بگو
دهانْ دریا!

 

 

 

پرستو موسوی

اسفند 91

 

 

 

 

 

بی‌صدا

واژگان بی صدا
حرف‌های ناتمامند
صداهای بی‌واژه
خطوط خوش طعم لبانت 
به وقت بوسه.


علی بلیغی
29بهمن1391

خواب

من سقوط کردم
از برجی بلند؛ سی طبقه
در دورترین نقطه‌ی دنیا
شاید اما
از شاخه‌ی درختی - رنگ رنگ -
به روی خاک
و یا
از روی یک بومِ نقاشی
وقتی که پاهایم روی رنگ‌ها نماند و لیز خورد.
من پرواز کردن را از خاطرم بردم
از آسمان به قفس گریختم، از درخت به خاک
دلتنگ تمام رنگ‌ها گشتم، سبز‌های مغز پسته ای، طلایی‌های دور
و در خون خود غلتیدم
بوی بهار، بوی لجن، بوی پاییز بوی گِـل
بوی عود، بوی تارهای عنکبوت
بوی درخود تنیدن، خود را فراموش کردن،
از خونم به مشام می‌رسید
چشمانی از آسمان مرا می‌پایید - از بالای برج یا درخت
پلیس‌ها تماشاچیان مرگِ مرا دور می‌کردند
و من تمام زندگی‌ام را مثل یک فیلم سینمایی در لحظه‌ای کوتاه نگاه می‌کردم
- راستش را بخواهید فکر می کردم تمام این‌ چیزها اراجیف است
چراغ‌های گردان ماشین نعش‌کش در چشمم تازید
"مرا به قبرستان می‌بردند!"
مرگ پایان سقوط است
پلک‌هایم به روی هم افتاد، قلبم از حرکت باز ایستاد و ریه‌هایم دست ازکار کشیدند 
رنگ از لب‌هایم پرید
- فکر کنم بعد از مدتی دچار جمود نعشی شدم
کفش‌هایم رنگی بود، زانوهایم خاکی
گُلِ سرم هم در راه سقوط از سرم افتاد
شاخه‌ی درختم شکست
خونم بر روی اسفالت خیابان ماسید
و تمام آن چشم‌های از کاسه بیرون زده‌ به زندگی خود ادامه دادند
تنها چیزی که ماند
سقوط من بود

مرگ پایانِ به جایی است راستی!




پرستو موسوی - اسفند 91

از بودن

همه چیز 

رو به پایان است

مثلِ دوریِ تو

مانندِ بودنِ من.


علی بلیغی

21اسفند1391


دود از کُنده بلند می‌شود

آنقدر به تو فکر کردم که دود از سرم بلند شد

دکتر گفت: "اگر بیش از این فکر کنی، می‌میری"

و او نمی‌دانست

تنها دلیل زنده بودنم

همین است.


17اسفند1391



گوسفند بودن.

به خیابان می‌روم
با گوسفندی در سرم
که به قربانی شدنش،
نمی‌اندیشد.
به خیابان می‌روم
به انتظار معجزه‌ای
اما
به ناگاه
گلوله‌ای میان دو چشمم می‌نشیند
کشته ‌می‌شوم
 به فردا می‌اندیشم
که باز با گوسفندی در سر
از خواب برمی‌خیزم.


علی بلیغی
18اسفند1391

تو آغاز می‌شوی

زمستان می‌رود

تو آغاز می شوی

شکوفه‌های گیلاس بر گیسوی درخت سنجاق می شوند

باد می‌وزد، بادِ خنک بهاری

باران می‌بارد

بوی خاکِ خیس باغچه را سرشار میکند

و من می‌دانم زمستان می‌رود، تو آغاز می شوی

شکوفه‌ی گیلاسم، آسمانِ ابریَم

دستی از پشت گیسوان مرا می‌بافد

پاهایم را بر روی قالی لاکی رنگ دراز می‌کنم

آفتاب از پنجره بر چشمانِ روشنم می‌تابد

و من تو را می‌بینم، در پرتوِ خورشید

که می‌آیی

وقتی زمستان می‌رود




پرستو موسوی

17 اسفند 91

خاموشـ

آهِ عمیق نکش،

مهربانِ من!

اندوهت

خاموشم می‌کند.


علی بلیغی

17اسفند1391


اتفاق غمگین

عظمتِ دریا ،

اتفاق غمگینی است

برای آن کس

که قایق ندارد.


علی بلیغی

16اسفند1391


دریایی

بی تو،

 به دریا می‌زنمُ

غرق می‌شوم!

بی تو،

 دریا،

تنها به دردِ غرق شدن می‌خورد.


علی بلیغی

15اسفند1391


اعجاز

از هر قطره‌ی باران
انتظارِ معجزه‌ای است
چشمه
رود
دریا
و از هر واژه‌ای که تو میگویی
امیدِ زیستن



پرستو موسوی

زندان

هنگام آزادی
به خط‌هایِ موازیِ آفتاب‌سوختگیِ چهره‌اش نگاه کرد
می‌دانست
درسایه‌ی میله‌ها
امید رهایی
پنهان است.

علی بلیغی

13اسفند1391



نهال

نهال کوچک خواستنت

درختی تنومند شده

اشتباه می‌کردی

زمان، هیچ چیز را حل نمی‌کند.


علی بلیغی

11اسفند1391



بی پایان

کم آوردم

تو را کم داشتم

در این روزهای بی‌پایان.


علی بلیغی

12اسفند1391


گذشته‌های دور -  تنظیم برای بادی برنجی

برای تمرین، یکی از کارهای قدیمی "داریوش اقبالی" به اسم "گذشته‌های دور" به آهنگسازی "پرویز مقصودی" رو برای ارکستر بادی برنجی تنظیم کردم.حاصل کار چیز با مزه‌ای شد. دریغم اومد این تجربه رو باهاتون شریک نشم.


فایل صوتی (2 مگ)

فایل پی دی اف (Scores)


علی بلیغی

11اسفند1391



بند

زندانی،

آزاد است

که به رهایی بیاندیشد

یا به دوزخِ بندبندِ تنهاییش.


علی بلیغی

11اسفند1391


بهار

در پشت لب های بسته ام

شکایت های بسیار انتظارت را می کشیدند

به گاهِ آمدنت

به جای شکوه اما

بهار از دهانم شکوفه زد.


پرستو موسوی

 

نوازش

پشت پلک‌هایم 

هزار مرد دیوانه

به تماشای تو نشسته‌اند

ناز، می‌نوازی و می‌روی

من می‌مانمُ

هزار دیوانه

که سراغ تو را 

از من می‌گیرند.


علی بلیغی

10 اسفند1391




پرنده‌ی کوچک خیالم

پرواز کن

پرواز کن پرنده‌ی کوچک خیالم

شاید تو

چیزی برای دیدن یافتی.


علی بلیغی

9اسفند1391


یادم هست!

یادم باشد

که دوستت داشته‌ام

در تمام آن سال‌های سخت

که درد و رنج میهمان هر خانه بود.

دوستت داشتمُ

آن، تمام من بود.


علی بلیغی

8اسفند1391


کرگدن

تنهایی من

کرگدنی است

که تو را دوست دارد.


علی بلیغی


پدرم مُرد

پدرم مُرد
چیزی را با خودش به خاک برد که از آن او نبود
و برای من چیزی گذاشت که برای من نبود
اما آدم‌ها اشتباه می‌کنند گاهی،
شاید ما یکی بودیم
و از روی نادانی برای مرگ هم گریستیم.

علی بلیغی
6بهمن1391

آبرو

آبرویش می‌رود

آدم‌برفی،

وقتی که عاشق آفتاب می‌شود.


علی بلیغی

4اسفند1391

آزادی

هر روز

از قفس

پرنده‌ای را آزاد می‌کرد

گربه‌ای که تشنه‌ای پرواز بود.


علی بلیغی

4اسفند1391



دور

آرام‌آرام

دور می‌شوی از من

مانند 

یخی که قطره‌قطره 

آب می‌شود.


علی بلیغی

3اسفند1391




پرسه

به امین شاهنده


از آن اتفاق 

مردی ماند

با چتری بزرگ در زیر باران

که خیابان‌ها را 

قدم به قدم

به دنبال کسی می‌گشت

که دیگر نبود


از آن اتفاق 

تنها 

پرسه‌های شبانه

برجای ماند.



علی بلیغی
2اسفند1391




تنهایی

تو را از تنهاییم

 بیشتر دوست دارم.

 اما تو،

 مرا،

 تنهاتر می‌کنی.


علی بلیغی

2اسفند1391


سرخ

از زبان سرخت 

می‌نویسم

که به باد داد

سر سبزم را.


علی بلیغی

30بهمن1391

دوستت دارم

به آن کس که دوستش داری
روزی هزار بار 
"دوستت دارم" بگو،
و از او معذرت بخواه،
 که جمله‌ای تکراری به او میگویی
تا بداند دوست داشتنش
هرگز تو را خسته نخواهد کرد.

علی بلیغی

1اسفند1391