آها



اگر این اخبار بذاره
میخوام یه چیز جدید بنویسم
ولی لعنتی هعی در مورد مرگ و میر میگه
بعد یه سری ها دوست دارن شاعرا در مورد زندگی حرف بزنن
آخه شما نمیدونید شاعرا زیاد وقت ندارن؟
مجبورن همزمان که مینویسن ، اخبار هم گوش کنن
یه بار زنگ زدم بی بی سی گفتم:
 شما چرا در مورد تولد یه نابغه حرف نمیزنید؟
یا حتی در مورد یه گل خیلی کوچولو که از زیر تلی از برف سالم در اومد؟
انقدر واستون سخته؟
اونا هم جواب دادن: بابت نظر خوبتون متشکریم ولی خفه شو!
منم به عنوان اعتراض تلویزیون رو خاموش کردم.

آها
می خواستم یه چیز جدید بگم؟
بذارید یه ذره فکر کنم
"دل خوش سیری چند؟"


علی بلیغی

تنها بار دیگر!

بیا بار دیگر
در خیابان های بی انتها
در کوچه های بی معنی
در شهر کوچک قلبمان
گم شویم
بیا بار دیگر
آواز بخوانیم
بی دغدغه
بی همراهی
و چنار های غمگین را تا خود تجریش
بشماریم

بیا بار دیگر
خاطره ساز شویم
در آغوش هم
بیا تکرار را فراموش کنیم
و تا بی نهایت مکرر شویم

بیا بار دیگر
تنها بار دیگر


علی بلیغی
از دفتر "تنها برای کوچ پروانه ها گریستم"

فراموشی

دستاش میلرزید ، گیتار رو داد به دست چپش سعی کرد آستین ش رو مرتب کنه. نگاهی به دور ور انداخت ، تمام صندلی ها پر شده بود. همه از پسرک ترم یکی انتظار داشتنن که حرفی برای گفتن و شاید سازی برای نواختن داشته باشه. هیچ ایرادی نداشت حتی اگه خراب میکرد کسی ازش ایراد نمیگرفت. ولی اون تصمیم گرفته بود که از همان ابتدا جدی باشه. نه لبخندی و نه حتی حرکتی اضافه ، ممکن بود حتی یه حرکت نا به جا باعث بشه که تمام تلاش شش ماه گذشته ش خراب شه. حتی ممکن بود نزدن  یک نت یا دیر زدن یک آکورد جمعیت رو کم کنه. در اصلی سالن باز بود ، سوز زمستانی خودش رو به زور وارد سالن میکرد ، استرس و سرما ، لرزش دست رو دو چندان کرده بود. 
تکرار میکرد: من مطئنم که خراب نمیکنم. 
اولین قطعه از سوئیت باخ برای لوت بود. دومی از فرناندو سور و در آخر هم یک قطعه از شومان. 
نفس عمیقی کشید. احساس سبکی خاصی بهش دست داد ، ناگهان متوجه شد که چیزی از اون قطعات رو به یاد نمیآره. از صندلی بلند شد. گفت با عرض معذرت کل موسیقی رو فراموش کردم. سالن رو ترک کرد.



شب

مرغکانِ کوچ
از پرواز
سر خوش اند
کودکان از توپ دو لایه یِ قرضی
دستانم
از لمس پستانِ شب

شادم 
همچون
دندانی برای دریدن


علی بلیغی