آواز
خداوند من! آه خداوندا!
سایه ات بر پیشانی مهتاب شب هایم جا مانده
و عطری از تو
در اتاق جاری است
من
اوج می گیرم با آواز خویش
و نمی دانم حتی
صدایم به گوش خودم هم نمی رسد
وقتی که شب پر می شود از تو
و خالی می شود از روز
وقتی که درخت
سایه اش را از تن زمین
بر می دارد
من تو را
با فراموش نشدنی ترین رنگ ها
فریاد می زنم
و آه!
و آه! که هیچ شب پره ای حتی
صدای مرا نمی شنوند
ای دور! ای نزدیک!
واژه ام را
شعرم را
خطم را
فریاد کرده ام
و دریغا
که من حتی
صدای خودم را هم نمی شنوم...
پرستو موسوی
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۱۰/۲۳ ساعت توسط پرستوک موسوی
|