خداوند من! آه خداوندا!

سایه ات بر پیشانی مهتاب شب هایم جا مانده

و عطری از تو

در اتاق جاری است

من

اوج می گیرم با آواز خویش

و نمی دانم حتی

صدایم به گوش خودم هم نمی رسد

وقتی که شب پر می شود از تو

و خالی می شود از روز

وقتی که درخت

سایه اش را از تن زمین 

بر می دارد

من تو را

با فراموش نشدنی ترین رنگ ها

فریاد می زنم

و آه!

و آه! که هیچ شب پره ای حتی

صدای مرا نمی شنوند

ای دور! ای نزدیک!

واژه ام را

شعرم را

خطم را

فریاد کرده ام

و دریغا

که من حتی 

صدای خودم را هم نمی شنوم...




پرستو موسوی