مادر

مادر!
برای آن که سرت فریاد کشیدم
مرا بخشیدی
به آب های چشمت
مادر!
به نامت قسم
نام من موسی نیست




علی بلیغی

ستاره

ابدیت یک لحظه

چشمانت را اگر باز کنی
خودت را میبینی که دو دست داری
و لبی که به جای کلام
می بوسد
مشتت را اگر باز کنی
خواهی دید که به جای کوبیدن
می توانی دست دوستی دهی
و به جای پا بر زمین کوبیدن 
می توانی راه بروی
با چشمانت
برگ درختان 
و با دستانت خاک را احساس کنی

خوب اگر بنگری
یک لحظه
ابدیتی است بی پایان


علی بلیغی

از جنسی دیگر...

داستان کوتاه

مرد نگاهی در آینه انداخت. چهره ش نمایان هیچ احساسی نبود. همیشه چهره ش نمایان هیچ چیز نیست. وقتی که مادرش مُرد ، ساعت ها در آینه خودش را ورنداز کرد. هیچ گونه غمی در چهره نداشت. حتی پدرش در گوشش گفته بود ، حدالقل برای ظاهر سازی یه کم ، اما او تنها عینک آفتابی به چهره زد بود و ساعت ها در خیابان قدم زده بود

به چشمانش در آینه خیره مانده بود ، همیشه نوعی خستگی در چهره مات زده اش را احساس میکرد. هیچ گاه مسواک نمیزد و از هر نوع کرم دوری میکرد. صورتش رنگی سفید داشت ، صورتش را هر روز صبح میتراشید و بعد از آن آبی به صورت میزد و به سر کار میرفت. اغلب با هیچ کس حرف نمیزد و جوری مینشست که بقیه احساس میکردند که نیازی به سخن گفتن ندارد.
اما امروز صبح نیاز به چیزی داشت ، خودش نمیدانست نیاز به چیز دارد ، در آینه خیره مانده بود. تا شاید کشف و شهودی او را به بر طرف کردن نیازش راهنمایی کند. اما نه! چیزی در چهره نبود. به ساعتش ، به لباس های مرتب و اتو کشیده ، به روزنامه ها و به هر چیزی که فکر میکرد شاید راهنمای خوبی برای او باشد سرک کشید
نیاز به یک زن؟ نیاز به تفریح؟ورزش؟ درمان؟ اما نه هیچکدامشان نبود ، نه فکری و یا حتی شهودی به او کمک نمیکرد ، نیاز به کمک داشت و نمیدانست چه کسی یا چه چیزی به او کمک خواهد کرد. ساعتش را نگاه کرد ، این هفته هوا کمی ملایم است ، شاید سفر به شیراز کمی مرا آرام کند ، فال حافظ میگیرم و خیال پردازی میکنم. اما نه هیچ گونه نیازی به سفر نمیدید ، در ضمن پول کافی برای این کار نداشت. به اتاقش خیره ماند ، چیز های زیادی این جا اضافی هستند . کمی مکث کرد: اَه ، این گلدان لعنتی. میدانستم این گلدان لعنتی را باید نابود کرد
گلدان را در راه رو گذاشت به مبلمان خیره ماند ، دیگر نیازی به مبل ندارم . حتی به تلویزیون و کتاب ها ، باید از شر همه شان راحت شوم. به قاب عکس هایش که بر روی دیوار بود زل زد: گذشته چیز مسخره اس است باید از شر گذشته رها شوم.
به صبح روز جمعه نکشیده بود که تنها یک خوشخواب بر روی زمین مانده بود و تمام وسایلش را به برادرش که تازه دانشجو شده بود بخشیده بود. اما هنوز آن نیاز را درک نکرده بود. آن نیاز چه بود؟ کمی با خودش اندیشیده بود. سپس متوجه شد شاید شرابی او را سر حال بیآورد. شرابی نوشید و مست کرد ، به سقف خیره ماند . تهوع حالش را بد کرده بود. هر چه داشت را به توالت بر گرداند. سرش را بالا گرفت به آیننه ی داخل توالت خیره ماند. صورتش گویای هیچ چیز نبود. تیغ را برداشت و برای سرگرمی صورتش را زد. صورتش کمی خراش بر داشت ، احساس کرد نیاز دارد کمی از خونش از رگ ها و قلبش خارج شود. دستانش را با تیغ برید. خون کم کم خارج میشد. صورتش رنگ پریده تر شده بود. آن نیاز همین بود. خون ها ماسیده بودند و به دنبال راه خروج میگشتند. بیشتر تیغ را بر روی رگ هایش کشید. پس از چند ساعت احساس آرامش عجیبی داشت.


علی بلیغی