پایان
تو رفتیُ
تمام شدم.
علی بلیغی
28بهمن1391

تو رفتیُ
تمام شدم.
علی بلیغی
28بهمن1391

مشتت را پایین بیاور
برادر!
اشتباه گرفتهای
دهانِ من “آمریکا” نیست
من با لبانم
- به دور از چشم شما -
تنها، گاهی بوسیدهام.
علی بلیغی
27بهمن1391

هر کس،
از چیزی که ندارد
سخن میگوید.
مانندِ من
که در این روزگارِ سیاه،
سپید مینویسم.
علی بلیغی
26بهمن1391

علی بلیغی

علی بلیغی
علی بلیغی
آن سال
آنقدر باران بارید
که سقف خانهمان فرو ریخت
پدر گفت: "گور باباش! باید از این شهر بریم"
به راه افتادیم
باران اما هیچگاه قطع نشد
آنقدر بارید که تمام سنگها، درختان، گربهها و سگها
آب شدند
چیزی برای خوردن نداشتیم
- ما خودخوری میکردیم -
پدر در آبها غرق شد
و من آب شدم
حالا
چشمانم
قلبم
دستانم
همه آبی شدهاند
آبی میبینم
آبی مینویسم
علی بلیغی
21بهمن1391

درخت
در واحد 131
دختری، رگ دستانش را زد
آنگاه سیب شد
سبز
چرخید
از پنجره به خیابان آمد
کودکان به دنبالش دویدند
مادران در اتوبوس
آن را به فرزندانشان نشان دادند
و میگفتند: سیب،
مردان جوان در اتوموبیلهایشان
بوق زدند
اما آن دختر، سیب، بیاعتنا میگذشت
به دشت بایری رسید
دانه پهن کرد
باران که اگر...
بارید و سبز شد
درخت شد
آن دختر، درخت شد
علی بلیغی
15 بهمن 1391

برگشتپذیر
چمدانت را بر میداری
فریاد میزنی
در را محکم میبندی، میروی
چمدانت را بر میداری
فریاد میزنی
در را محکم میبندی، میروی
چمدانت را بر میداری
فریاد میزنی
در را محکم میبندی، میروی
و من از این همه تکرار
به امید بازگشتت
به در خیره میمانم
...
علی بلیغی

سوار بر باد
سوار بر باد سومین دفتر من که در نت منتشر میشود. در این کتاب تلاش کرده ام که ایدههای جدیدی برای گفتن داشته باشم.
علی بلیغی
10 بهمن 1391
