آن سال
آنقدر باران بارید
که سقف خانه‌مان فرو ریخت
پدر گفت: "گور باباش! باید از این شهر بریم"
به راه افتادیم
باران اما هیچ‌گاه قطع نشد
آنقدر بارید که تمام سنگ‌ها، درختان، گربه‌ها و سگ‌ها آب شدند
چیزی برای خوردن نداشتیم
- ما خودخوری می‌کردیم -

پدر در آب‌ها غرق شد
و من آب شدم
حالا 
چشمانم
قلبم 
دستانم
همه آبی شده‌اند
آبی می‌بینم
آبی می‌نویسم


علی بلیغی
21بهمن1391