مادر
مرا بازگردان به تاریکی و پنهان عمق سینه ات
به گوشه ی امنی که هیچم جای گریستن نبود
به آن سلول، که روزی آغاز آمدنم را 
با ناقوسِ زایشی در آینده، خبر داد
بگذار که پاره کنم غشای زندانِ حیاتم را
و از هر سیتوپلاسم جبر و بایستگی 
به سوی عدم - به سوی آسایش- رها شوم
مادر 
مرا بازگردان
به روزگاری که پرواز بادبادک‌هایم در قفس محصور نبود
به آن روز که رگ‌هایم از نبودن، از آرامش
جریان داشت
مرا بازگردان
می خواهم دمی بیارامم



پرستو موسوی