کویر
چون کویری که در ستایشِ باران
میمُرد
پرستوک موسوی
چون کویری که در ستایشِ باران
میمُرد
پرستوک موسوی
چون رختی که بر بند
یا گنهکاری که بر دار است
مانندِ نور از خورشید
با برگی که بر شاخهی درخت تاب میخورد
گیج و سرگردان
سر و ته - خون دویده در سر -
معلق
نه دستی که برهاندم
و نه پایی که به گریز رود
طوفانی نیست که بندم بگشاید
پروازم دهد
خونِ من بوی آسمان گرفته است
چندین هزار پرستو
در قلبم
به پرواز نشسته اند
رهایی کجاست؟
دستان من بوی هیچ گرفتهاند
پرستوک موسوی
شهریور 92
ساعت رو نگاه کردم؛ 12:30 است و هنوز خیلی از مسیر مونده. مسیج میفرستم و میگم عذرخواهی میکنم من نیم ساعت دیرتر می رسم. مضطربم و از اینکه اولین روز انقدر تأخیر دارم به جوش میام. ترافیک پاسداران باز نشدنیه و من در حالی که می چسبم به در تا پیرمرد بغل دستم به خودش بیاد تو دلم این خیابون رو فحش بارون میکنم. به چهارراه که می رسم باید سوار یه تاکسی دیگه شم تا احتمالاً به مقصدم برسم. پشت چراغ قرمز 80 - 20 ثانیه ای یک ربع معطل می شیم. نیم ساعت وقتم رو هم از دست دادم. ماشین نگه میداره تا پیاده شم. موتور سوار همون لحظه گاز میده تا از فرصت پیش اومده استفاده کنه و بره. گیر میکنم بین اتوبوس و موتور و درِ نیمه بازِ تاکسی.
مسیر پیش روم رو برانداز میکنم و می فهمم که لقمه رو دور سرم چرخوندم تا به اینجا برسم. وقتی از رهگذرها سوال می پرسم متوجه می شم که یک مسیر نیم ساعته با پای پیاده پیش رومه. تمام حواسم رو از دست دادم و دندونام رو از عصبانیت روی هم فشار میدم. دوباره سوار ماشین می شم و میگم میخوام برم فلان موسسه. راننده نطقش باز میشه و مزه میریزه. سوال میپرسه اونجا دانشجویی؟ با بی میلی جواب میدم ... نه! میخوام تدریس کنم. میه من یه معلم خصوصی میخوام شمارتو میدی؟ انگار انتقام امروزم رو باید از این آدم بگیرم. شماره ی ایرانسل سرهنگ که دوست قدیمیمونه رو بهش میدم. میگه اسمت چیه؟ با خودم فکر میکنم که مینا هم یه پرنده است. میگم مینا! مینا موسوی. میگه پس بهت زنگ می زنم حالتم می پرسم. با جدیت میگم حتماً بزن یادت نره! تقریباً یک ربع به دو می رسم به مقصد. فرم رو میذارم جلوم تا پر کنم. بعد از نوشتن مشخصات کلی می رسم به یکی از سخت ترین سوالات فلسفی زندگیم!
?Write in a paragraph why do you want to teach English
ده دقیقه ای روش فکر میکنم. هنوز التهابم نخوابیده و عصبیم. خب واقعاً چرا میخوام زبان تدریس کنم؟ چون وقتم رو پر میکنه؟ چون میخوام انگلیسی حرف زدن یادم نره؟ یا اینکه مثلاً میخوام پول درارم؟ چون دوست دارم ...
حالم خوب نیست و دستام موقع نوشتن می لرزه، توی سه خط سر و تهش رو هم میارم. میخوام انگلیسی تدریس کنم تا از تجربیات قبلیم در زمینه ی تدریس زبان استفاده کرده باشم و تجربیات تازه ای به دست بیارم تا تو زندگیم استفاده کنم. اوه پسر! مزخرف تر از این نمی شد. خدا خدا میکنم که آشنایی فرمم رو نخونه و به این فکر میکنم که اگر منو نپذیرن باید کم کم خودم رو بازنشست کنم و به باغچه مون رسیدگی کنم.
با دوستم تا نزدیک متروی شریعتی می رم. تصمیم میگیرم امروز رو استراحت کنم و نرم سر کار، به این فکر میکنم که باید یه لباس باغبونی برای خودم آماده کنم. وارد درگاه ورودی مترو میشم. به سرهنگ مسیج میفرستم: « اگر یکی زنگ زد با مینا موسوی کار داشت، مزاحم من بوده، اگر خواستید حالش رو بگیرید... اگرم خواستید یه قرار صبحانه تو اردک آبی باهم بذارید.»
پرستو موسوی
راه خانه را گم کرده ام
پرستو موسوی
پرستو موسوی
اسفند 91
من سقوط کردم
از برجی بلند؛ سی طبقه
در دورترین نقطهی دنیا
شاید اما
از شاخهی درختی - رنگ رنگ -
به روی خاک
و یا
از روی یک بومِ نقاشی
وقتی که پاهایم روی رنگها نماند و لیز خورد.
من پرواز کردن را از خاطرم بردم
از آسمان به قفس گریختم، از درخت به خاک
دلتنگ تمام رنگها گشتم، سبزهای مغز پسته ای، طلاییهای
دور
و در خون خود غلتیدم
بوی بهار، بوی لجن، بوی پاییز بوی گِـل
بوی عود، بوی تارهای عنکبوت
بوی درخود تنیدن، خود را فراموش کردن،
از خونم به مشام میرسید
چشمانی از آسمان مرا میپایید - از بالای برج یا
درخت
-
پلیسها تماشاچیان مرگِ مرا دور میکردند
و من تمام زندگیام را مثل یک فیلم سینمایی در لحظهای
کوتاه نگاه میکردم
- راستش را بخواهید فکر می
کردم تمام این چیزها اراجیف است
-
چراغهای گردان ماشین نعشکش در چشمم تازید
"مرا به قبرستان میبردند!"
مرگ پایان سقوط است
پلکهایم به روی هم افتاد، قلبم از حرکت باز ایستاد
و ریههایم دست ازکار کشیدند
رنگ از لبهایم پرید
- فکر کنم بعد از مدتی
دچار جمود نعشی شدم -
کفشهایم رنگی بود، زانوهایم خاکی
گُلِ سرم هم در راه سقوط از سرم افتاد
شاخهی درختم شکست
خونم بر روی اسفالت خیابان ماسید
و تمام آن چشمهای از کاسه بیرون زده به زندگی خود
ادامه دادند
تنها چیزی که ماند
سقوط من بود
مرگ پایانِ به جایی است راستی!
پرستو موسوی - اسفند 91
زمستان میرود
تو آغاز می شوی
شکوفههای گیلاس بر گیسوی درخت سنجاق می شوند
باد میوزد، بادِ خنک بهاری
باران میبارد
بوی خاکِ خیس باغچه را سرشار میکند
و من میدانم زمستان میرود، تو آغاز می شوی
شکوفهی گیلاسم، آسمانِ ابریَم
دستی از پشت گیسوان مرا میبافد
پاهایم را بر روی قالی لاکی رنگ دراز میکنم
آفتاب از پنجره بر چشمانِ روشنم میتابد
و من تو را میبینم، در پرتوِ خورشید
که میآیی
وقتی زمستان میرود
پرستو موسوی
17 اسفند 91
از هر قطرهی باران
انتظارِ معجزهای است
چشمه
رود
دریا
و از هر واژهای که تو میگویی
امیدِ زیستن
پرستو موسوی
در پشت لب های بسته ام
شکایت های بسیار انتظارت را می کشیدند
به گاهِ آمدنت
به جای شکوه اما
بهار از دهانم شکوفه زد.
پرستو موسوی
چراغِ گردان
بعد از یک
ساعت و خرده ای رانندگی، بالاخره رسیدیم به مقصد. آسمون و ابرهای آماده به بارشش
توی اون ارتفاع نزدیک تر به نظر می رسیدند. دلت می خواست دستتو ببری بالا و چنگ
بزنی تو آسمون، چند تکه ابر خاکستری رو بگیری تو مشتت و بوش کنی. ماشین رو گوشه ی تاریکی پارک
کردم. به محض ایست، در رو باز کرد و خودشو پرتاب کرد بیرون. از لابه لای قطرات ریز
روی شیشه ی ماشین می دیدمش که دستاشو باز کرده و با صورت رو به آسمون داره می
چرخه. برق شادی رو توی چشم هاش – حتی از اون فاصله – می شد دید.
گفتم نون پنیر
میخوای؟ گفت باز تدارک دیدی؟ گفتم دفعه ی بعد ایشالله زیلو هم میارم تو هم آش بار
بذار. اول از خنده ریسه رفت، بعد کم کم غش کرد. نون سنگگ داغ نمناک، با پنیر
خمیری، خوشمزه تر از هر شامی، ذائقمونو تغییر داد. گفتم میای بریم عقب بشینیم؟ گفت
اون جا فضا بازتره، من خوابم میبره ها!
خواست بچرخه
به سمتم، با دستام شونه هاشو گرفتم، نذاشتم برگرده، برعکس چرخوندمش تا پشتش به من
باشه. کمرشو محکم گرفتم و چسبوندمش به خودم. صدای نفس کشیدنش توی گوشم می پیچید.
بهم تکیه داد، موهاش رو با صورتم لمس می کردم، بارون شدیدتر باریدن گرفت. قلب توی
سینه اش نبود، یه گنجشک کوچولو بود که بالا و پایین می پرید و خودشو به در و دیوار
می زد.
گفت مگه نگفتی
میخوای منو ببوسی؟ گفتم من دلم خواست ببوسمت؟ گفت نیست که از خدات نیست... سیخونک
زدم به پهلوشو گفتم خیلی بدجنسی. گفت
made in Iran عزیزم، موقع خرید حواستو جمع می کردی، جنس خوبشو می
خریدی، کالای فروخته شده هم پس گرفته نمی شود.
لب هام گونه
ها و لاله ی گوشش رو می بوسید و دستم به واکاوی اندامش می پرداخت و پستی بلندی های
تنش رو لمس می کرد. لرزشی زیر پوستش حس میکردم که از عمق هیجانش خبر می داد. پوست
گردنش لطیف بود. می ترسیدی با هر ضربه ی نبضش پاره بشه. بارون از سقف ماشین شره می کرد به روی کاپوت.
دیگه نمی شد دره ی روبرو رو دید. حس امنیت و دوست داشته شدن... دوست داشتن... .
سرشو برگردوند و دستاشو دور گردنم حلقه کرد، لب هاش رو نزدیک تر آورد .... و
نور چراغ چشمک
زن گردان وقتی که به قطره های آب و شیشه ی ماشین برخورد میکرد و می شکست، ملغمه ای
از اضطراب و ترس رو توی تنمون به جریان انداخت. خودشو عقب کشید، آشکارا می لرزید.
هلی کوپترها بالای سرمون جولون می دادند، تانک های جنگی از دره و سربالایی با جدیت
هرچه تمام تر خودشونو به بالا هل می دادند. نقطه های قرمز رنگ لیزر روی سر و سینه
هامون می رقصید. کسی پشت بلند گو گفت، از جاتون تکون نخورید... با خنده ی تلخی
گفت: یکی لومون داد!... ما مرتکب بزرگترین جرم شدیم! همدیگه رو دوست داشتیم.
پرستو موسوی
و خاکِ سرد به تو؟
گفته بودم؟ از وقتی رفته ای...
خنده هایم را جایی،
میان روزهای هفته گم کرده ام
و شهرم، جغرافیای خاطراتت شده است.
□ □ □
صدایت به گوش من نمی رسد
و کلاغ های چنار به دوش،
خواب رسیدن به خانه را نمی بینند
کاش آن روز، تمام من آغوشت می شد
و کاش
بی هیچ پلک زدنی تو را می نگریستم
دیر است اما
برای بودنت
دنیا به آخر رسیده است
پرستو موسوی
مشکل از آن جا شروع شد که من مثل تو نبودم. دقیق ترش را بخواهی شاید شبیه یک قورباغه بودم که سعی می کرد از دیوار راست بالا برود و مدام لیز می خورد و میفتاد سر جای قبلیش. یا شبیه یک ماهی که بخواهد پرواز کند. یا مگسی که بخواهد در مسابقات دو ماراتن نفر اول شود. حالا هرچی. مهم این بود که شبیه تو نبودم.
یادم می آید، آن روز را، که روی مبل یله دادی، استکان چای ات را در دست گرفتی و زل زدی به چشم هایم. من همینطور سعی می کردم نگاهم را از چشمانت بگیرم. اما به هرجا ی دیگری که خیره می شدم، دو جفت چشم وق زده ات دنبالم می کرد و نمی گذاشت دَمی خلاص شوم. بعد هوا را درون سینه ات نگه می داشتی و یکهو همه اش را پُف می کردی بیرون، و من از قضا به این نتیجه می رسیدم که لابد می خواهی یک چیز خیلی مهمی بگویی. اما بعدش دوباره به چشمانم خیره می شدی و هیچ چیز نمی گفتی. خب گفتم که من شبیه تو نبودم و فکرم اندازه ی تو کار نمی کرد. تازه وقتی خودنویس ات را دستت می گرفتی – همان خودنویس که پسر دایی ات از فرنگ برایت آورده بود – و شروع می کردی به نوشتن، به نوشتن چیزهایی که من نمی توانستم معنی شان را بفهمم، دیگر مطمئن می شدم که من یک خنگِ کودنِ عقب افتاده ام که باید بروم سرم را بکنم داخل جوی آب روبروی خانه مان و آرزو کنم این آب مغز مرا با خودش ببرد بشوید و یک چیز درست حسابی تر به جایش برایم بیاورد. جلویت چهار زانو می نشستم و الکی با یک خودکار بازی می کردم. آنقدر ته خودکار را جویده بودم که بیچاره از دستِ دندان های تیزم ریش ریش شده بود.
گفتم دندان های تیزم. من از دار دنیا فقط یک چیز داشتم. آن هم دندان هایی بود که مادربزرگ خدا بیامرزم همیشه میگفت مثل ساتور ممد قصاب است. یک بار با همین دندان هایم دختردایی زری که دفتر مشقم را بدون اجازه برداشته بود گاز گرفتم و انگشت کوچک ش نیازمند پیوند شد. باری دیگر هم سگی را که می خواست ساندویچ جواد، پسر همسایه مان را بدزد گاز گرفتم و سگ دو روز بعد بر اثر خون ریزی جان به جان آفرین تسلیم کرد. بگذریم. وقتی که کار نوشتن ات تمام می شد، به سقف خیره می شدی و زیر لب یک چیزهایی می گفتی. بعد سینه ات را صاف می کردی و بلند بلند داستان ات را برایم می خواندی. و هر کلمه ای که از زبانت بیرون می آمد شبیه یک پتک بود که میخواستی بر سرم بکوبی و نادان بودنم را به رویم بیاوری. من مچاله می شدم درون خودم و می رفتم زیر تخت خودم را قایم می کردم. بس که خجالتی بودم. در تمام طول زندگی ام تنها چیزی که توانسته بودم بگویم این بود: «زندگی پلنگی، با خال خالای رنگی» و به خاطر همین چند کلمه دُر افشانی ای که کردم، پدرم برایم یک دفتر نقاشی خط دار خرید که هنوز هم من نتوانسته ام خط هایش را پاک کنم.
من همیشه به تو حسادت می کردم. بس که می فهمیدی و من خنگ بودم. هر روز نقشه می کشیدم که خود نویس ات را بجَوَم ولی تو زرنگ تر از آن بودی و خودنویس ات را درون جیبت قایم می کردی و آن هم همیشه به لباست وصل بود و من هم که خجالتی بودم نمی توانستم به جیبت که روی سینه ات قرار داشت دست بزنم. برای همین مدام خون خودم را می خوردم و زبانم را گاز می گرفتم. تا آن که یک شب خواب دیدم قدرتمند ترین آدم روی کره ی زمین شده ام. و معنی همه ی کلمات سخت را می فهمم. و می توانم برای خودم داستان بنویسم. دیگر دندان هایم هم تیز نبود. فقط زبانم دراز و سنگین شده بود. نه که نتوانم حرف بزنم. بلکه تا کسی مخالفت می کرد، زبانم را در می آوردم و می کوبیدم بر سرش که بفهمد حق ندارد حرف مفت بزند بیش از این. بعد آمدم بالای سرت ایستادم. قدم بلند شده بود و تو شده بودی موش ترسویی که با نگرانی از آن پایین به من نگاه می کرد. دفتر نوشتن ات را جمع کردی و گفتی اگر می خواهم خودنویس ات مال من باشد. بعد من خندیدم و شروع کردم برایت خواندن. کلمات را بر زبانم می آوردم و آن ها هم شبیه سنگ از دهانم بر سرت می ریختند و سرت شکاف بر می داشت و خون می آمد و مغزت از لا به لای پوست و گوشت و استخوان جمجمه ات بیرون می آمد و معلوم می شد که چقدر پوک است. و من باز هم قاه قاه می خندیدم و کیف می کردم.
اما چه کار کنم که این ها همه اش خواب بود و سرنوشت برای من رقم زده بود که تا آخر عمرم عقده ای بمانم. و رو به رویت بنشینم و خودکارم را بجوم. و شبیه یک قورباغه باشم که نتواند از دیوار بالا برود. و فقط بگویم: « زندگی پلنگی، با خال خالای رنگی».