کویر

دلتنگِ تو بودم

چون کویری که در ستایشِ باران

می‌مُرد




پرستوک موسوی

معلق

آویزانم از خود

چون رختی که بر بند

یا گنه‌کاری که بر دار است 

مانندِ نور از خورشید 

با برگی که بر شاخه‌ی درخت تاب می‌خورد

گیج و سرگردان

سر و ته - خون دویده در سر -

معلق

نه دستی که برهاندم

و نه پایی که به گریز رود

طوفانی نیست که بندم بگشاید

پروازم دهد

خونِ من بوی آسمان گرفته است

چندین هزار پرستو

در قلبم

به پرواز نشسته اند

رهایی کجاست؟

دستان من بوی هیچ گرفته‌اند




پرستوک موسوی

شهریور 92


ظهر یک دوشنبه ی غمگین

رأس ساعت دوازده و سی دقیقه قرار دارم. یه قرار کاری - اجتماعی (!). کاری از این جهت که باید فرم تدریس زبان انگلیسی پر کنم و اجتماعی از این جهت که قراره دوستی قدیمی رو هم اونجا ملاقات کنم. همه‌ی کارها رو  انجام میدم. برنامه هامو فیکس میکنم که رأس ساعت برسم. دَمِ رفتن مشتری میاد. همونی که دو روز پیش تماس گرفت و گفت سه شنبه عصر میاد و عکس لابی رو میاره برای طراحی. سرزده اومده و من از آدم های یهویی و بدقول خوشم نمیاد. اما نمیتونم ردش کنم بره. میگه براش برنامه ی سفر کاری پیش اومده و سه شنبه نمی رسه بیاد. استرس دیر رسیدن به قرار داره کم کم سراغم میاد. کارش رو راه میندازم و چهل و پنج دقیقه از وقتم رو از دست میدم. آدرس رو خوب بلد نیستم و حدس میزنم که امروز حتماً گند می زنم. می رم سید خندان و تاکسی می گیرم برای چهارراه پاسداران. بغل دستی ام پیرمردی هفتاد و خرده ای ساله است که میخواد سر بوستان نهم پیاده شه و هر سی ثانیه یه بار برمیگرده بهم زل می زنه. آفتاب ظهر از پنجره ی سمند زرد رنگ روی پوست دستم می تابه و می سوزوندش. یادِ تابستون اون سال میفتم؛ جواب MRI رو تو دستم گرفته بودم و لنگ ظهر راه افتادم تو خیابون که خودم رو بتونم برسونم بیمارستان. می دونستم دکتر اون موقع با دانشجوهاش کلاس داره و میتونم پیداش کنم. رفتم و گیرش انداختم و گفتم باید بهم بگی که این ریپورت لعنتی چی می خواد بگه. عینکش رو برداشت و گفت ... پلاکه! تعداد خیلی زیادی پلاک ... دگزاها باعث شدن که التهاب اولیشون بخوابه اگرنه شک به تومور بود. دلم هری ریخت پایین! فرق بین پلاک و تومور رو نمی دونستم و دکتر و دانشجوها و اتاق کارش دورم سرم چرخ زدند ... گوشام نمی شنیدند و می دونستم باید بدوم و از اونجا دور شم ... از همه جا و همه چیز.

ساعت رو نگاه کردم؛ 12:30 است و هنوز خیلی از مسیر مونده. مسیج میفرستم و میگم عذرخواهی میکنم من نیم ساعت دیرتر می رسم. مضطربم و از اینکه اولین روز انقدر تأخیر دارم به جوش میام. ترافیک پاسداران باز نشدنیه و من در حالی که می چسبم به در تا پیرمرد بغل دستم به خودش بیاد تو دلم این خیابون رو فحش بارون میکنم. به چهارراه که می رسم باید سوار یه تاکسی دیگه شم تا احتمالاً به مقصدم برسم. پشت چراغ قرمز 80 - 20 ثانیه ای یک ربع معطل می شیم. نیم ساعت وقتم رو هم از دست دادم. ماشین نگه میداره تا پیاده شم. موتور سوار همون لحظه گاز میده تا از فرصت پیش اومده استفاده کنه و بره. گیر میکنم بین اتوبوس و موتور و درِ نیمه بازِ تاکسی.

مسیر پیش روم رو برانداز میکنم و می فهمم که لقمه رو دور سرم چرخوندم تا به اینجا برسم. وقتی از رهگذرها سوال می پرسم متوجه می شم که یک مسیر نیم ساعته با پای پیاده پیش رومه. تمام حواسم رو از دست دادم و دندونام رو از عصبانیت روی هم فشار میدم. دوباره سوار ماشین می شم و میگم میخوام برم فلان موسسه. راننده نطقش باز میشه و مزه میریزه. سوال میپرسه اونجا دانشجویی؟ با بی میلی جواب میدم ... نه! میخوام تدریس کنم. میه من یه معلم خصوصی میخوام شمارتو میدی؟ انگار انتقام امروزم رو باید از این آدم بگیرم. شماره ی ایرانسل سرهنگ که دوست قدیمیمونه رو بهش میدم. میگه اسمت چیه؟ با خودم فکر میکنم که مینا هم یه پرنده است. میگم مینا! مینا موسوی. میگه پس بهت زنگ می زنم حالتم می پرسم. با جدیت میگم حتماً بزن یادت نره! تقریباً یک ربع به دو می رسم به مقصد. فرم رو میذارم جلوم تا پر کنم. بعد از نوشتن مشخصات کلی می رسم به یکی از سخت ترین سوالات فلسفی زندگیم!

 ?Write in a paragraph why do you want to teach English

ده دقیقه ای روش فکر میکنم. هنوز التهابم نخوابیده و عصبیم. خب واقعاً چرا میخوام زبان تدریس کنم؟ چون وقتم رو پر میکنه؟ چون میخوام انگلیسی حرف زدن یادم نره؟ یا اینکه مثلاً میخوام پول درارم؟ چون دوست دارم ...

حالم خوب نیست و دستام موقع نوشتن می لرزه، توی سه خط سر و تهش رو هم میارم. میخوام انگلیسی تدریس کنم تا از تجربیات قبلیم در زمینه ی تدریس زبان استفاده کرده باشم و تجربیات تازه ای به دست بیارم تا تو زندگیم استفاده کنم. اوه پسر! مزخرف تر از این نمی شد. خدا خدا میکنم که آشنایی فرمم رو نخونه و به این فکر میکنم که اگر منو نپذیرن باید کم کم خودم رو بازنشست کنم و به باغچه مون رسیدگی کنم.

با دوستم تا نزدیک متروی شریعتی می رم. تصمیم میگیرم امروز رو استراحت کنم و نرم سر کار، به این فکر میکنم که باید یه لباس باغبونی برای خودم آماده کنم. وارد درگاه ورودی مترو میشم. به سرهنگ مسیج میفرستم: « اگر یکی زنگ زد با مینا موسوی کار داشت، مزاحم من بوده، اگر خواستید حالش رو بگیرید... اگرم خواستید یه قرار صبحانه تو اردک آبی باهم بذارید.»

پرنده و درخت

پرنده
در گوشه ای از ذهن درخت
لانه ساخت
کودکی، قلب پرنده را نشانه رفت
با سنگ و قلابش
از آن پس
درخت ماند و 
لانه و
تکه سنگی بر زمین



پرستوک موسوی

زمان

من زمانم
تمام سال را بی درنگ
می دَوم
تا تو را در آغوش گیرم
در بهار!



پرستوک موسوی

عمر دراز

بر گُرده‌ام گَرد هزاران سال طولانی پاشیده است.


پرستو موسوی

راه

چشمانم از تو پُر است

راه خانه را گم کرده ام


پرستو موسوی

ماهی سرخِ دهانت

دهانْ دریا!
با من سخن بگو
زبان به دندان بِسا
آن یگانه ماهی سرخ را در دهان بغلتان
صدا کن مرا، تا به آب زنم
غرق شوم
در آغوش لبانت زنده ماندن آیینِ خطایی است
مردن شیوه‌ی من است،
به گاهِ سخن گفتنت ...
به گاهِ بوسیدنت
گرداب شو
بمیران صخره را
کوه را از جا بکن، موج را به ساحل بکوبان
با من سخن بگو
دهانْ دریا!

 

 

 

پرستو موسوی

اسفند 91

 

 

 

 

 

خواب

من سقوط کردم
از برجی بلند؛ سی طبقه
در دورترین نقطه‌ی دنیا
شاید اما
از شاخه‌ی درختی - رنگ رنگ -
به روی خاک
و یا
از روی یک بومِ نقاشی
وقتی که پاهایم روی رنگ‌ها نماند و لیز خورد.
من پرواز کردن را از خاطرم بردم
از آسمان به قفس گریختم، از درخت به خاک
دلتنگ تمام رنگ‌ها گشتم، سبز‌های مغز پسته ای، طلایی‌های دور
و در خون خود غلتیدم
بوی بهار، بوی لجن، بوی پاییز بوی گِـل
بوی عود، بوی تارهای عنکبوت
بوی درخود تنیدن، خود را فراموش کردن،
از خونم به مشام می‌رسید
چشمانی از آسمان مرا می‌پایید - از بالای برج یا درخت
پلیس‌ها تماشاچیان مرگِ مرا دور می‌کردند
و من تمام زندگی‌ام را مثل یک فیلم سینمایی در لحظه‌ای کوتاه نگاه می‌کردم
- راستش را بخواهید فکر می کردم تمام این‌ چیزها اراجیف است
چراغ‌های گردان ماشین نعش‌کش در چشمم تازید
"مرا به قبرستان می‌بردند!"
مرگ پایان سقوط است
پلک‌هایم به روی هم افتاد، قلبم از حرکت باز ایستاد و ریه‌هایم دست ازکار کشیدند 
رنگ از لب‌هایم پرید
- فکر کنم بعد از مدتی دچار جمود نعشی شدم
کفش‌هایم رنگی بود، زانوهایم خاکی
گُلِ سرم هم در راه سقوط از سرم افتاد
شاخه‌ی درختم شکست
خونم بر روی اسفالت خیابان ماسید
و تمام آن چشم‌های از کاسه بیرون زده‌ به زندگی خود ادامه دادند
تنها چیزی که ماند
سقوط من بود

مرگ پایانِ به جایی است راستی!




پرستو موسوی - اسفند 91

تو آغاز می‌شوی

زمستان می‌رود

تو آغاز می شوی

شکوفه‌های گیلاس بر گیسوی درخت سنجاق می شوند

باد می‌وزد، بادِ خنک بهاری

باران می‌بارد

بوی خاکِ خیس باغچه را سرشار میکند

و من می‌دانم زمستان می‌رود، تو آغاز می شوی

شکوفه‌ی گیلاسم، آسمانِ ابریَم

دستی از پشت گیسوان مرا می‌بافد

پاهایم را بر روی قالی لاکی رنگ دراز می‌کنم

آفتاب از پنجره بر چشمانِ روشنم می‌تابد

و من تو را می‌بینم، در پرتوِ خورشید

که می‌آیی

وقتی زمستان می‌رود




پرستو موسوی

17 اسفند 91

اعجاز

از هر قطره‌ی باران
انتظارِ معجزه‌ای است
چشمه
رود
دریا
و از هر واژه‌ای که تو میگویی
امیدِ زیستن



پرستو موسوی

بهار

در پشت لب های بسته ام

شکایت های بسیار انتظارت را می کشیدند

به گاهِ آمدنت

به جای شکوه اما

بهار از دهانم شکوفه زد.


پرستو موسوی

 

عدم

مادر
مرا بازگردان به تاریکی و پنهان عمق سینه ات
به گوشه ی امنی که هیچم جای گریستن نبود
به آن سلول، که روزی آغاز آمدنم را 
با ناقوسِ زایشی در آینده، خبر داد
بگذار که پاره کنم غشای زندانِ حیاتم را
و از هر سیتوپلاسم جبر و بایستگی 
به سوی عدم - به سوی آسایش- رها شوم
مادر 
مرا بازگردان
به روزگاری که پرواز بادبادک‌هایم در قفس محصور نبود
به آن روز که رگ‌هایم از نبودن، از آرامش
جریان داشت
مرا بازگردان
می خواهم دمی بیارامم



پرستو موسوی

چراغِ گردان

چراغِ گردان

بعد از یک ساعت و خرده ای رانندگی، بالاخره رسیدیم به مقصد. آسمون و ابرهای آماده به بارشش توی اون ارتفاع نزدیک تر به نظر می رسیدند. دلت می خواست دستتو ببری بالا و چنگ بزنی تو آسمون، چند تکه ابر خاکستری رو بگیری تو مشتت و بوش کنی. ماشین رو  گوشه ی تاریکی پارک کردم. به محض ایست، در رو باز کرد و خودشو پرتاب کرد بیرون. از لابه لای قطرات ریز روی شیشه ی ماشین می دیدمش که دستاشو باز کرده و با صورت رو به آسمون داره می چرخه. برق شادی رو توی چشم هاش حتی از اون فاصله می شد دید.
گفتم نون پنیر میخوای؟ گفت باز تدارک دیدی؟ گفتم دفعه ی بعد ایشالله زیلو هم میارم تو هم آش بار بذار. اول از خنده ریسه رفت، بعد کم کم غش کرد. نون سنگگ داغ نمناک، با پنیر خمیری، خوشمزه تر از هر شامی، ذائقمونو تغییر داد. گفتم میای بریم عقب بشینیم؟ گفت اون جا فضا بازتره، من خوابم میبره ها!
خواست بچرخه به سمتم، با دستام شونه هاشو گرفتم، نذاشتم برگرده، برعکس چرخوندمش تا پشتش به من باشه. کمرشو محکم گرفتم و چسبوندمش به خودم. صدای نفس کشیدنش توی گوشم می پیچید. بهم تکیه داد، موهاش رو با صورتم لمس می کردم، بارون شدیدتر باریدن گرفت. قلب توی سینه اش نبود، یه گنجشک کوچولو بود که بالا و پایین می پرید و خودشو به در و دیوار می زد.
گفت مگه نگفتی میخوای منو ببوسی؟ گفتم من دلم خواست ببوسمت؟ گفت نیست که از خدات نیست... سیخونک زدم به پهلوشو گفتم خیلی بدجنسی. گفت made in Iran عزیزم، موقع خرید حواستو جمع می کردی، جنس خوبشو می خریدی، کالای فروخته شده هم پس گرفته نمی شود.
لب هام گونه ها و لاله ی گوشش رو می بوسید و دستم به واکاوی اندامش می پرداخت و پستی بلندی های تنش رو لمس می کرد. لرزشی زیر پوستش حس میکردم که از عمق هیجانش خبر می داد. پوست گردنش لطیف بود. می ترسیدی  با هر ضربه ی نبضش پاره بشه. بارون از سقف ماشین شره می کرد به روی کاپوت. دیگه نمی شد دره ی روبرو رو دید. حس امنیت و دوست داشته شدن... دوست داشتن... . سرشو برگردوند و دستاشو دور گردنم حلقه کرد، لب هاش رو نزدیک تر آورد .... و
نور چراغ چشمک زن گردان وقتی که به قطره های آب و شیشه ی ماشین برخورد میکرد و می شکست، ملغمه ای از اضطراب و ترس رو توی تنمون به جریان انداخت. خودشو عقب کشید، آشکارا می لرزید. هلی کوپترها بالای سرمون جولون می دادند، تانک های جنگی از دره و سربالایی با جدیت هرچه تمام تر خودشونو به بالا هل می دادند. نقطه های قرمز رنگ لیزر روی سر و سینه هامون می رقصید. کسی پشت بلند گو گفت، از جاتون تکون نخورید... با خنده ی تلخی گفت: یکی لومون داد!... ما مرتکب بزرگترین جرم شدیم! همدیگه رو دوست داشتیم.



پرستو موسوی

جست و جو

پشت چراغ قرمزها
و در میان انبوه ماشین های لعنتی
به دنبالت می گردم، هنوز!
چشمان خسته را می بینم
که به نقطه ای نامعلوم و گنگ، 
میخکوب شده اند
آی! کجای این شهر پنهانی؟
من از شدت بیهودگی در حال پوسیدنم



پرستو موسوی

برای مرضیه

گفته بودم که لباس سیاه به من نمی آید؟

و خاکِ سرد به تو؟

گفته بودم؟ از وقتی رفته ای...

خنده هایم را جایی،

 میان روزهای هفته گم کرده ام

و شهرم، جغرافیای خاطراتت شده است.

□ □ □

 صدایت به گوش من نمی رسد

و کلاغ های چنار به دوش، 

خواب رسیدن به خانه را نمی بینند

کاش آن روز، تمام من آغوشت می شد

و کاش

 بی هیچ پلک زدنی تو را می نگریستم

دیر است اما

برای بودنت

دنیا به آخر رسیده است



پرستو موسوی

حوصله

زل زده بود به نوک پاش، گفتم حالا چی می گی؟ گفت خب تو دوستای خوبی داری. بیست روز بهت سخت بگذره یه روز دور هم جمع می شید یا میرید سفر، اصن دوستات هم نباشن خانواده ی خون گرمی داری. خلاصه کسی نمیذاره اذیت شی. من چی؟ تو خونه همه در حد ضرورت با هم حرف می زنن، صبح پا میشم به سقف و در و دیوار چشم می دوزم یا به این مانیتور لعنتی، شب بی حوصله ولی بدون خستگی مجبورم برم تو تختم. هرچقدر هم از این اوضاع خسته و بی حوصله شی مجبوری تظاهر به خوشحالی کنی، چون بقیه حوصله ی غصه های آدمو ندارند. گفتم خب کتاب بخون، نقاشی بکش، خودت برو بیرون یه دور بزن... دستشو کرد لای موهاش، خیره شد به ناخن هاش، بعد پاهاشو جمع کرد تو شکمش و سفت خودشو بغل کرد، این بار چشمش با گل های قالی بازی بازی کرد، با صدای ضعیفی گفت، تو نمی فهمی من چی میگم ... آدم روزی چند ساعت مگه میتونه کتاب بخونه؟ حالا حساب کن به کل عمرت ... تنهایی کجا برم؟ سکوت بینمون طولانی تر شد. موبایلشو برداشت و ساعت رو چک کرد، گفت خب من برم کم کم داره دیرم میشه ... گفتم کجا؟ یه خورده دیگه بمون! مانتوشو از روی جا لباسی برداشت و تنش کرد، گره روسریشو سفت کرد و کیفش رو انداخت رو دوشش. گفت دلم میخواد بیشتر بمونم ولی نمیشه ... می دونی که! غم رو صورتم نشست، دلم میخواست همیشه پیشم باشه. گفتم حالا تو خونه صحبت کن شاید اجازه دادن فردا بیای. گفت قرارتون ساعت چنده؟ گفتم هشت، نه ... لبخند تلخی زد. بوسیدم، نگاهشو به زمین دوخت و گفت خوش بگذره عزیزم.




زمان

کت قرمزی به تنش داشت. صورتش میان انبوه ریش ها و سبیل هاش پنهان شده بود. کلاه بافتنی اش رو تا روی ابروهاش پایین کشیده بود. داشتم با خودم فکر حساب میکردم که چند سالش می تونه باشه. توی فنجون گرد سفیدی برام قهوه ریخت و گذاشت روی میز چوبی. بلند شد رفت شومینه رو روشن کرد. از سرما به خودم می لرزیدم.
 انعکاس آتش شومینه رو توی چشم هاش که دیگه رو به کِدر شدن می رفت، می شد دید. اما اون چشم ها عمق خاصی داشت. داستان هزاران سال رو روایت می کرد. بارِ تمام چیزهایی که در این سال ها دیده بود رو به دوش می کشید. می دانی، پر قصه ترین عضو بدن که حرف ها برای گفتن داره چشم هاست نه زبان. چیزها دیده اند و راز ها در دل دارند. چشم ها از همه ی زندگی ات آگاه اند. 
نشست رو به روم. دست هاش رو دور فنجونش حلقه کرد. به چشم هام خیره شد. نگاهمون به هم گره خورد. چشم ها باهم حرف می زدند و از قصه های قدیمی خود می گفتند. مدتی گذشت. سینه اش رو صاف کرد و گفت: « میدونی؟ ما خیلی پیر شدیم. دیگه توان و قدرت گذشته مونو نداریم. دیگه نمی تونیم کُنده های درخت رو جا به جا کنیم. نمی تونیم بلوک های سنگی رو بلند کنیم و از کوهستان به سمت مزرعه ببریم. حتی نمی تونیم روی زانوهامون بنشینیم و شیر بزها رو بدوشیم. اما جای غصه نیست رفیق. یک نفر هست که از ما پیرتره و امیدِ به مردن هم نداره. *زمان* که همیشه بوده. همیشه خواهد بود. بارِ قصه ها و غصه های همه ی عالم رو باید بکشه. و یک تنه، همه ی سنگ ها رو جا به جا کنه، رودها رو بخشکونه، جنگل ها رو بیابان کنه. جوون ها رو پیر کنه و پیرها رو به سوی مرگ بدرقه کنه. غصه نخور، ما هنوز جوونیم.»

بال هایم در گنجه جا مانده
کلیدش گُم

بال هایم در گنجه جا مانده
کلیدش گُم

من آینه ام
زیباییم تو را ست ...

چون رخت 
آویزانم از خودم

گم گشته ام در خویشتن
شاید به دستت آورم

من فرشِ تو
تو عرشِ من

در چشم تو پرواز کردم
در چشم دیگران سقوط

پر باز کرد
پرواز کرد

من در آسمان
تو در آب
صیدم باش!

مرغ آمین در کدامین آسمان می پرد؟
آرزوها در دل دارم

جنگل

پرنده 
لانه می خواهد
درخت پرنده
پرنده پرواز
جنگل
تبر

داستان کسی که می خواست دندان نداشته باشد

مشکل از آن جا شروع شد که من مثل تو نبودم. دقیق ترش را بخواهی شاید شبیه یک قورباغه بودم که سعی می کرد از دیوار راست بالا برود و مدام لیز می خورد و میفتاد سر جای قبلیش. یا شبیه یک ماهی که بخواهد پرواز کند. یا مگسی که بخواهد در مسابقات دو ماراتن نفر اول شود. حالا هرچی. مهم این بود که شبیه تو نبودم.

یادم می آید، آن روز را، که روی مبل یله دادی، استکان چای ات را در دست گرفتی و زل زدی به چشم هایم. من همینطور سعی می کردم نگاهم را از چشمانت بگیرم. اما به هرجا ی دیگری که خیره می شدم، دو جفت چشم وق زده ات دنبالم می کرد و نمی گذاشت دَمی خلاص شوم. بعد هوا را درون سینه ات نگه می داشتی و یکهو همه اش را پُف می کردی بیرون، و من از قضا به این نتیجه می رسیدم که لابد می خواهی یک چیز خیلی مهمی بگویی. اما بعدش دوباره به چشمانم خیره می شدی و هیچ چیز نمی گفتی. خب گفتم که من شبیه تو نبودم و فکرم اندازه ی تو کار نمی کرد. تازه وقتی خودنویس ات را دستت می گرفتی – همان خودنویس که پسر دایی ات از فرنگ برایت آورده بود – و شروع می کردی به نوشتن، به نوشتن چیزهایی که من نمی توانستم معنی شان را بفهمم، دیگر مطمئن می شدم که من یک خنگِ کودنِ عقب افتاده ام که باید بروم سرم را بکنم داخل جوی آب روبروی خانه مان و آرزو کنم این آب مغز مرا با خودش ببرد بشوید و یک چیز درست حسابی تر به جایش برایم بیاورد. جلویت چهار زانو می نشستم و الکی با یک خودکار بازی می کردم. آنقدر ته خودکار را جویده بودم که بیچاره از دستِ دندان های تیزم ریش ریش شده بود.

گفتم دندان های تیزم. من از دار دنیا فقط یک چیز داشتم. آن هم دندان هایی بود که مادربزرگ خدا بیامرزم همیشه میگفت مثل ساتور ممد قصاب است. یک بار با همین دندان هایم دختردایی زری که دفتر مشقم را بدون اجازه برداشته بود گاز گرفتم و انگشت کوچک ش نیازمند پیوند شد. باری دیگر هم سگی را که می خواست ساندویچ جواد، پسر همسایه مان را بدزد گاز گرفتم و سگ دو روز بعد بر اثر خون ریزی جان به جان آفرین تسلیم کرد. بگذریم. وقتی که کار نوشتن ات تمام می شد، به سقف خیره می شدی و زیر لب یک چیزهایی می گفتی. بعد سینه ات را صاف می کردی و بلند بلند داستان ات را برایم می خواندی. و هر کلمه ای که از زبانت بیرون می آمد شبیه یک پتک بود که میخواستی بر سرم بکوبی و نادان بودنم را به رویم بیاوری. من مچاله می شدم درون خودم و می رفتم زیر تخت خودم را قایم می کردم. بس که خجالتی بودم. در تمام طول زندگی ام تنها چیزی که توانسته بودم بگویم این بود: «زندگی پلنگی، با خال خالای رنگی» و به خاطر همین چند کلمه دُر افشانی ای که کردم، پدرم برایم یک دفتر نقاشی خط دار خرید که هنوز هم من نتوانسته ام خط هایش را پاک کنم.

من همیشه به تو حسادت می کردم. بس که می فهمیدی و من خنگ بودم. هر روز نقشه می کشیدم که خود نویس ات را بجَوَم ولی تو زرنگ تر از آن بودی و خودنویس ات را درون جیبت قایم می کردی و آن هم همیشه به لباست وصل بود و من هم که خجالتی بودم نمی توانستم به جیبت که روی سینه ات قرار داشت دست بزنم. برای همین مدام خون خودم را می خوردم و زبانم را گاز می گرفتم. تا آن که یک شب خواب دیدم قدرتمند ترین آدم روی کره ی زمین شده ام. و معنی همه ی کلمات سخت را می فهمم. و می توانم برای خودم داستان بنویسم. دیگر دندان هایم هم تیز نبود. فقط زبانم دراز و سنگین شده بود. نه که نتوانم حرف بزنم. بلکه تا کسی مخالفت می کرد، زبانم را در می آوردم و می کوبیدم بر سرش که بفهمد حق ندارد حرف مفت بزند بیش از این. بعد آمدم بالای سرت ایستادم. قدم بلند شده بود و تو شده بودی موش ترسویی که با نگرانی از آن پایین به من نگاه می کرد. دفتر نوشتن ات را جمع کردی و گفتی اگر می خواهم خودنویس ات مال من باشد. بعد من خندیدم و شروع کردم برایت خواندن. کلمات را بر زبانم می آوردم و آن ها هم شبیه سنگ از دهانم بر سرت می ریختند و سرت شکاف بر می داشت و خون می آمد و مغزت از لا به لای پوست و گوشت و استخوان جمجمه ات بیرون می آمد و معلوم می شد که چقدر پوک است. و من باز هم قاه قاه می خندیدم و کیف می کردم.

اما چه کار کنم که این ها همه اش خواب بود و سرنوشت برای من رقم زده بود که تا آخر عمرم عقده ای بمانم. و رو به رویت بنشینم و خودکارم را بجوم. و شبیه یک قورباغه باشم که نتواند از دیوار بالا برود. و فقط بگویم: « زندگی پلنگی، با خال خالای رنگی».