ظهر یک دوشنبه ی غمگین

رأس ساعت دوازده و سی دقیقه قرار دارم. یه قرار کاری - اجتماعی (!). کاری از این جهت که باید فرم تدریس زبان انگلیسی پر کنم و اجتماعی از این جهت که قراره دوستی قدیمی رو هم اونجا ملاقات کنم. همه‌ی کارها رو  انجام میدم. برنامه هامو فیکس میکنم که رأس ساعت برسم. دَمِ رفتن مشتری میاد. همونی که دو روز پیش تماس گرفت و گفت سه شنبه عصر میاد و عکس لابی رو میاره برای طراحی. سرزده اومده و من از آدم های یهویی و بدقول خوشم نمیاد. اما نمیتونم ردش کنم بره. میگه براش برنامه ی سفر کاری پیش اومده و سه شنبه نمی رسه بیاد. استرس دیر رسیدن به قرار داره کم کم سراغم میاد. کارش رو راه میندازم و چهل و پنج دقیقه از وقتم رو از دست میدم. آدرس رو خوب بلد نیستم و حدس میزنم که امروز حتماً گند می زنم. می رم سید خندان و تاکسی می گیرم برای چهارراه پاسداران. بغل دستی ام پیرمردی هفتاد و خرده ای ساله است که میخواد سر بوستان نهم پیاده شه و هر سی ثانیه یه بار برمیگرده بهم زل می زنه. آفتاب ظهر از پنجره ی سمند زرد رنگ روی پوست دستم می تابه و می سوزوندش. یادِ تابستون اون سال میفتم؛ جواب MRI رو تو دستم گرفته بودم و لنگ ظهر راه افتادم تو خیابون که خودم رو بتونم برسونم بیمارستان. می دونستم دکتر اون موقع با دانشجوهاش کلاس داره و میتونم پیداش کنم. رفتم و گیرش انداختم و گفتم باید بهم بگی که این ریپورت لعنتی چی می خواد بگه. عینکش رو برداشت و گفت ... پلاکه! تعداد خیلی زیادی پلاک ... دگزاها باعث شدن که التهاب اولیشون بخوابه اگرنه شک به تومور بود. دلم هری ریخت پایین! فرق بین پلاک و تومور رو نمی دونستم و دکتر و دانشجوها و اتاق کارش دورم سرم چرخ زدند ... گوشام نمی شنیدند و می دونستم باید بدوم و از اونجا دور شم ... از همه جا و همه چیز.

ساعت رو نگاه کردم؛ 12:30 است و هنوز خیلی از مسیر مونده. مسیج میفرستم و میگم عذرخواهی میکنم من نیم ساعت دیرتر می رسم. مضطربم و از اینکه اولین روز انقدر تأخیر دارم به جوش میام. ترافیک پاسداران باز نشدنیه و من در حالی که می چسبم به در تا پیرمرد بغل دستم به خودش بیاد تو دلم این خیابون رو فحش بارون میکنم. به چهارراه که می رسم باید سوار یه تاکسی دیگه شم تا احتمالاً به مقصدم برسم. پشت چراغ قرمز 80 - 20 ثانیه ای یک ربع معطل می شیم. نیم ساعت وقتم رو هم از دست دادم. ماشین نگه میداره تا پیاده شم. موتور سوار همون لحظه گاز میده تا از فرصت پیش اومده استفاده کنه و بره. گیر میکنم بین اتوبوس و موتور و درِ نیمه بازِ تاکسی.

مسیر پیش روم رو برانداز میکنم و می فهمم که لقمه رو دور سرم چرخوندم تا به اینجا برسم. وقتی از رهگذرها سوال می پرسم متوجه می شم که یک مسیر نیم ساعته با پای پیاده پیش رومه. تمام حواسم رو از دست دادم و دندونام رو از عصبانیت روی هم فشار میدم. دوباره سوار ماشین می شم و میگم میخوام برم فلان موسسه. راننده نطقش باز میشه و مزه میریزه. سوال میپرسه اونجا دانشجویی؟ با بی میلی جواب میدم ... نه! میخوام تدریس کنم. میه من یه معلم خصوصی میخوام شمارتو میدی؟ انگار انتقام امروزم رو باید از این آدم بگیرم. شماره ی ایرانسل سرهنگ که دوست قدیمیمونه رو بهش میدم. میگه اسمت چیه؟ با خودم فکر میکنم که مینا هم یه پرنده است. میگم مینا! مینا موسوی. میگه پس بهت زنگ می زنم حالتم می پرسم. با جدیت میگم حتماً بزن یادت نره! تقریباً یک ربع به دو می رسم به مقصد. فرم رو میذارم جلوم تا پر کنم. بعد از نوشتن مشخصات کلی می رسم به یکی از سخت ترین سوالات فلسفی زندگیم!

 ?Write in a paragraph why do you want to teach English

ده دقیقه ای روش فکر میکنم. هنوز التهابم نخوابیده و عصبیم. خب واقعاً چرا میخوام زبان تدریس کنم؟ چون وقتم رو پر میکنه؟ چون میخوام انگلیسی حرف زدن یادم نره؟ یا اینکه مثلاً میخوام پول درارم؟ چون دوست دارم ...

حالم خوب نیست و دستام موقع نوشتن می لرزه، توی سه خط سر و تهش رو هم میارم. میخوام انگلیسی تدریس کنم تا از تجربیات قبلیم در زمینه ی تدریس زبان استفاده کرده باشم و تجربیات تازه ای به دست بیارم تا تو زندگیم استفاده کنم. اوه پسر! مزخرف تر از این نمی شد. خدا خدا میکنم که آشنایی فرمم رو نخونه و به این فکر میکنم که اگر منو نپذیرن باید کم کم خودم رو بازنشست کنم و به باغچه مون رسیدگی کنم.

با دوستم تا نزدیک متروی شریعتی می رم. تصمیم میگیرم امروز رو استراحت کنم و نرم سر کار، به این فکر میکنم که باید یه لباس باغبونی برای خودم آماده کنم. وارد درگاه ورودی مترو میشم. به سرهنگ مسیج میفرستم: « اگر یکی زنگ زد با مینا موسوی کار داشت، مزاحم من بوده، اگر خواستید حالش رو بگیرید... اگرم خواستید یه قرار صبحانه تو اردک آبی باهم بذارید.»

لوح!

در کتاب "آیدا: درخت و خنجر و خاطره" ا.شاملو شعری دارد به اسم لوح کمتر جایی دیدم که ارجاعی به این اثر داده بشه. به واقع من هم زیاد بهش توجه‌ای نکرده بودم و اکنون (با اتفاقی باز کردن مجموعه آثار، دفتر یکم:شعر) این اثر رو خوندم. قسمتی از این شعر:

عیسایانی همه هم‌سرنوشت
عیسایانی یک‌دست
با جامه‌ها همه یک دست
و پاپوش‌ها و پاپیچ‌هایی یک دست - هم بدان قرار -
و نان و شوربایی به تساوی
[که برابری، میراثِ گران‌بهای تبارِ انسان است، آری!]
و اگر تاجِ خاری نیست
خُودی هست که بر سر نهید
و اگر صلیبی نیست که بر دوش کشید
تفنگی هست،
[اسباب ِ بزرگی
همه آماده!]


از این قسمت شعر واقعن به هیجان اومدم، تصور عیسایانی همه هم سرنوشت و یک‌دست من را با روح بزرگ این اندیشمند شاعر بیشتر آشنا کرد. توجه این شاعر به انسان‌هایی که همه به اوج انسانی (نه از نقطه نظر مذهبی) رسیده‌اند. تبدیل شده‌اند به یک انسان بزرگ، عیسایی که تنها به محبت و نیکی فکر می‌کرده‌، و با همان سرنوشت تلخ، با تاجی از خار و صلیبی بر دوش . اینک اما با دیدی امروزی تر، همه اَبر انسان‌هایی که با کلاه خود و تفنگی بر دوش حاضر می‌شوند. انسان‌هایی که به دنبال صلح هستند. اما جانشون رو برای آزادی انسان‌ها فدا می‌کنند و برداشت من از این تشبیه سرنوشت مختوم زشتی که گریبان‌گیرشون می‌شه.
اسبابِ بزرگی همه آماده!

این اسباب بزرگی، به یقین حماقتی بیش نیست.

آه

 آه

آن‌گاه تو نبودی

و من آه می‌شدم

ابرهای کوچکی

که قطره قطره

اقیانوس می‌شدند


در شهر من

هیچ چیز دیدنی نیست

تو رفتی

و شهر را مِه گرفته است.



علی بلیغی