کویر

دلتنگِ تو بودم

چون کویری که در ستایشِ باران

می‌مُرد




پرستوک موسوی

معلق

آویزانم از خود

چون رختی که بر بند

یا گنه‌کاری که بر دار است 

مانندِ نور از خورشید 

با برگی که بر شاخه‌ی درخت تاب می‌خورد

گیج و سرگردان

سر و ته - خون دویده در سر -

معلق

نه دستی که برهاندم

و نه پایی که به گریز رود

طوفانی نیست که بندم بگشاید

پروازم دهد

خونِ من بوی آسمان گرفته است

چندین هزار پرستو

در قلبم

به پرواز نشسته اند

رهایی کجاست؟

دستان من بوی هیچ گرفته‌اند




پرستوک موسوی

شهریور 92