داستان کسی که می خواست دندان نداشته باشد
مشکل از آن جا شروع شد که من مثل تو نبودم. دقیق ترش را بخواهی شاید شبیه یک قورباغه بودم که سعی می کرد از دیوار راست بالا برود و مدام لیز می خورد و میفتاد سر جای قبلیش. یا شبیه یک ماهی که بخواهد پرواز کند. یا مگسی که بخواهد در مسابقات دو ماراتن نفر اول شود. حالا هرچی. مهم این بود که شبیه تو نبودم.
یادم می آید، آن روز را، که روی مبل یله دادی، استکان چای ات را در دست گرفتی و زل زدی به چشم هایم. من همینطور سعی می کردم نگاهم را از چشمانت بگیرم. اما به هرجا ی دیگری که خیره می شدم، دو جفت چشم وق زده ات دنبالم می کرد و نمی گذاشت دَمی خلاص شوم. بعد هوا را درون سینه ات نگه می داشتی و یکهو همه اش را پُف می کردی بیرون، و من از قضا به این نتیجه می رسیدم که لابد می خواهی یک چیز خیلی مهمی بگویی. اما بعدش دوباره به چشمانم خیره می شدی و هیچ چیز نمی گفتی. خب گفتم که من شبیه تو نبودم و فکرم اندازه ی تو کار نمی کرد. تازه وقتی خودنویس ات را دستت می گرفتی – همان خودنویس که پسر دایی ات از فرنگ برایت آورده بود – و شروع می کردی به نوشتن، به نوشتن چیزهایی که من نمی توانستم معنی شان را بفهمم، دیگر مطمئن می شدم که من یک خنگِ کودنِ عقب افتاده ام که باید بروم سرم را بکنم داخل جوی آب روبروی خانه مان و آرزو کنم این آب مغز مرا با خودش ببرد بشوید و یک چیز درست حسابی تر به جایش برایم بیاورد. جلویت چهار زانو می نشستم و الکی با یک خودکار بازی می کردم. آنقدر ته خودکار را جویده بودم که بیچاره از دستِ دندان های تیزم ریش ریش شده بود.
گفتم دندان های تیزم. من از دار دنیا فقط یک چیز داشتم. آن هم دندان هایی بود که مادربزرگ خدا بیامرزم همیشه میگفت مثل ساتور ممد قصاب است. یک بار با همین دندان هایم دختردایی زری که دفتر مشقم را بدون اجازه برداشته بود گاز گرفتم و انگشت کوچک ش نیازمند پیوند شد. باری دیگر هم سگی را که می خواست ساندویچ جواد، پسر همسایه مان را بدزد گاز گرفتم و سگ دو روز بعد بر اثر خون ریزی جان به جان آفرین تسلیم کرد. بگذریم. وقتی که کار نوشتن ات تمام می شد، به سقف خیره می شدی و زیر لب یک چیزهایی می گفتی. بعد سینه ات را صاف می کردی و بلند بلند داستان ات را برایم می خواندی. و هر کلمه ای که از زبانت بیرون می آمد شبیه یک پتک بود که میخواستی بر سرم بکوبی و نادان بودنم را به رویم بیاوری. من مچاله می شدم درون خودم و می رفتم زیر تخت خودم را قایم می کردم. بس که خجالتی بودم. در تمام طول زندگی ام تنها چیزی که توانسته بودم بگویم این بود: «زندگی پلنگی، با خال خالای رنگی» و به خاطر همین چند کلمه دُر افشانی ای که کردم، پدرم برایم یک دفتر نقاشی خط دار خرید که هنوز هم من نتوانسته ام خط هایش را پاک کنم.
من همیشه به تو حسادت می کردم. بس که می فهمیدی و من خنگ بودم. هر روز نقشه می کشیدم که خود نویس ات را بجَوَم ولی تو زرنگ تر از آن بودی و خودنویس ات را درون جیبت قایم می کردی و آن هم همیشه به لباست وصل بود و من هم که خجالتی بودم نمی توانستم به جیبت که روی سینه ات قرار داشت دست بزنم. برای همین مدام خون خودم را می خوردم و زبانم را گاز می گرفتم. تا آن که یک شب خواب دیدم قدرتمند ترین آدم روی کره ی زمین شده ام. و معنی همه ی کلمات سخت را می فهمم. و می توانم برای خودم داستان بنویسم. دیگر دندان هایم هم تیز نبود. فقط زبانم دراز و سنگین شده بود. نه که نتوانم حرف بزنم. بلکه تا کسی مخالفت می کرد، زبانم را در می آوردم و می کوبیدم بر سرش که بفهمد حق ندارد حرف مفت بزند بیش از این. بعد آمدم بالای سرت ایستادم. قدم بلند شده بود و تو شده بودی موش ترسویی که با نگرانی از آن پایین به من نگاه می کرد. دفتر نوشتن ات را جمع کردی و گفتی اگر می خواهم خودنویس ات مال من باشد. بعد من خندیدم و شروع کردم برایت خواندن. کلمات را بر زبانم می آوردم و آن ها هم شبیه سنگ از دهانم بر سرت می ریختند و سرت شکاف بر می داشت و خون می آمد و مغزت از لا به لای پوست و گوشت و استخوان جمجمه ات بیرون می آمد و معلوم می شد که چقدر پوک است. و من باز هم قاه قاه می خندیدم و کیف می کردم.
اما چه کار کنم که این ها همه اش خواب بود و سرنوشت برای من رقم زده بود که تا آخر عمرم عقده ای بمانم. و رو به رویت بنشینم و خودکارم را بجوم. و شبیه یک قورباغه باشم که نتواند از دیوار بالا برود. و فقط بگویم: « زندگی پلنگی، با خال خالای رنگی».