زمان
کت قرمزی به تنش داشت. صورتش میان انبوه ریش ها و سبیل هاش پنهان شده بود. کلاه بافتنی اش رو تا روی ابروهاش پایین کشیده بود. داشتم با خودم فکر حساب میکردم که چند سالش می تونه باشه. توی فنجون گرد سفیدی برام قهوه ریخت و گذاشت روی میز چوبی. بلند شد رفت شومینه رو روشن کرد. از سرما به خودم می لرزیدم.
انعکاس آتش شومینه رو توی چشم هاش که دیگه رو به کِدر شدن می رفت، می شد دید. اما اون چشم ها عمق خاصی داشت. داستان هزاران سال رو روایت می کرد. بارِ تمام چیزهایی که در این سال ها دیده بود رو به دوش می کشید. می دانی، پر قصه ترین عضو بدن که حرف ها برای گفتن داره چشم هاست نه زبان. چیزها دیده اند و راز ها در دل دارند. چشم ها از همه ی زندگی ات آگاه اند.
نشست رو به روم. دست هاش رو دور فنجونش حلقه کرد. به چشم هام خیره شد. نگاهمون به هم گره خورد. چشم ها باهم حرف می زدند و از قصه های قدیمی خود می گفتند. مدتی گذشت. سینه اش رو صاف کرد و گفت: « میدونی؟ ما خیلی پیر شدیم. دیگه توان و قدرت گذشته مونو نداریم. دیگه نمی تونیم کُنده های درخت رو جا به جا کنیم. نمی تونیم بلوک های سنگی رو بلند کنیم و از کوهستان به سمت مزرعه ببریم. حتی نمی تونیم روی زانوهامون بنشینیم و شیر بزها رو بدوشیم. اما جای غصه نیست رفیق. یک نفر هست که از ما پیرتره و امیدِ به مردن هم نداره. *زمان* که همیشه بوده. همیشه خواهد بود. بارِ قصه ها و غصه های همه ی عالم رو باید بکشه. و یک تنه، همه ی سنگ ها رو جا به جا کنه، رودها رو بخشکونه، جنگل ها رو بیابان کنه. جوون ها رو پیر کنه و پیرها رو به سوی مرگ بدرقه کنه. غصه نخور، ما هنوز جوونیم.»
انعکاس آتش شومینه رو توی چشم هاش که دیگه رو به کِدر شدن می رفت، می شد دید. اما اون چشم ها عمق خاصی داشت. داستان هزاران سال رو روایت می کرد. بارِ تمام چیزهایی که در این سال ها دیده بود رو به دوش می کشید. می دانی، پر قصه ترین عضو بدن که حرف ها برای گفتن داره چشم هاست نه زبان. چیزها دیده اند و راز ها در دل دارند. چشم ها از همه ی زندگی ات آگاه اند.
نشست رو به روم. دست هاش رو دور فنجونش حلقه کرد. به چشم هام خیره شد. نگاهمون به هم گره خورد. چشم ها باهم حرف می زدند و از قصه های قدیمی خود می گفتند. مدتی گذشت. سینه اش رو صاف کرد و گفت: « میدونی؟ ما خیلی پیر شدیم. دیگه توان و قدرت گذشته مونو نداریم. دیگه نمی تونیم کُنده های درخت رو جا به جا کنیم. نمی تونیم بلوک های سنگی رو بلند کنیم و از کوهستان به سمت مزرعه ببریم. حتی نمی تونیم روی زانوهامون بنشینیم و شیر بزها رو بدوشیم. اما جای غصه نیست رفیق. یک نفر هست که از ما پیرتره و امیدِ به مردن هم نداره. *زمان* که همیشه بوده. همیشه خواهد بود. بارِ قصه ها و غصه های همه ی عالم رو باید بکشه. و یک تنه، همه ی سنگ ها رو جا به جا کنه، رودها رو بخشکونه، جنگل ها رو بیابان کنه. جوون ها رو پیر کنه و پیرها رو به سوی مرگ بدرقه کنه. غصه نخور، ما هنوز جوونیم.»
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۳ ساعت توسط پرستوک موسوی
|