آن روز مادر بزرگ بود، بر روی درخت کهنسال خرمالو، دو تا کبوتر لانه داشتند.

عصر بود... باران می بارید!
برگ های نارنجی بر کف حیاط جلوه گری می کردند. مادر بزرگ انار دان کرده بود، در همان کاسه ی لعابی آبی رنگ.
عصر بود...باران می بارید!
عطر چای و توت خشک تو را به یاد کودکی هایت می انداخت.
مادر بزرگ نماز می خواند، چادرش سرمه ای رنگ بود، کمکش میکردی وضو بگیرد...نه، نه!! آن روز ها هنوز می توانست راه برود، می توانست وضو بگیرد!
آن روز عصر...باران می بارید
چشمانش آبی بود، به رنگ فیروزه
سماور قل قل میکرد، به دستانش کرم می مالید، بوی لیمو در اتاق پخش می شد.
رادیو را برایش باز میکردی، می خندید.

امروز عصر باد می وزید، باران بارید
مادر بزرگ نبود
چشمانش خالی بود




پرستو موسوی