عمر دراز
پرستو موسوی
پرستو موسوی
راه خانه را گم کرده ام
پرستو موسوی
یک آهـِـــــ بلند
گاهی درمان میکند
زخمِ سینه را.

به بودن
نگو نه!
نبودن
جای خالی هیچچیز نیست.
علی بلیغی

پرستو موسوی
اسفند 91
من سقوط کردم
از برجی بلند؛ سی طبقه
در دورترین نقطهی دنیا
شاید اما
از شاخهی درختی - رنگ رنگ -
به روی خاک
و یا
از روی یک بومِ نقاشی
وقتی که پاهایم روی رنگها نماند و لیز خورد.
من پرواز کردن را از خاطرم بردم
از آسمان به قفس گریختم، از درخت به خاک
دلتنگ تمام رنگها گشتم، سبزهای مغز پسته ای، طلاییهای
دور
و در خون خود غلتیدم
بوی بهار، بوی لجن، بوی پاییز بوی گِـل
بوی عود، بوی تارهای عنکبوت
بوی درخود تنیدن، خود را فراموش کردن،
از خونم به مشام میرسید
چشمانی از آسمان مرا میپایید - از بالای برج یا
درخت
-
پلیسها تماشاچیان مرگِ مرا دور میکردند
و من تمام زندگیام را مثل یک فیلم سینمایی در لحظهای
کوتاه نگاه میکردم
- راستش را بخواهید فکر می
کردم تمام این چیزها اراجیف است
-
چراغهای گردان ماشین نعشکش در چشمم تازید
"مرا به قبرستان میبردند!"
مرگ پایان سقوط است
پلکهایم به روی هم افتاد، قلبم از حرکت باز ایستاد
و ریههایم دست ازکار کشیدند
رنگ از لبهایم پرید
- فکر کنم بعد از مدتی
دچار جمود نعشی شدم -
کفشهایم رنگی بود، زانوهایم خاکی
گُلِ سرم هم در راه سقوط از سرم افتاد
شاخهی درختم شکست
خونم بر روی اسفالت خیابان ماسید
و تمام آن چشمهای از کاسه بیرون زده به زندگی خود
ادامه دادند
تنها چیزی که ماند
سقوط من بود
مرگ پایانِ به جایی است راستی!
پرستو موسوی - اسفند 91
همه چیز
رو به پایان است
مثلِ دوریِ تو
مانندِ بودنِ من.
علی بلیغی
21اسفند1391

آنقدر به تو فکر کردم که دود از سرم بلند شد
دکتر گفت: "اگر بیش از این فکر کنی، میمیری"
و او نمیدانست
تنها دلیل زنده بودنم
همین است.
17اسفند1391

زمستان میرود
تو آغاز می شوی
شکوفههای گیلاس بر گیسوی درخت سنجاق می شوند
باد میوزد، بادِ خنک بهاری
باران میبارد
بوی خاکِ خیس باغچه را سرشار میکند
و من میدانم زمستان میرود، تو آغاز می شوی
شکوفهی گیلاسم، آسمانِ ابریَم
دستی از پشت گیسوان مرا میبافد
پاهایم را بر روی قالی لاکی رنگ دراز میکنم
آفتاب از پنجره بر چشمانِ روشنم میتابد
و من تو را میبینم، در پرتوِ خورشید
که میآیی
وقتی زمستان میرود
پرستو موسوی
17 اسفند 91
آهِ عمیق نکش،
مهربانِ من!
اندوهت
خاموشم میکند.
علی بلیغی
17اسفند1391

عظمتِ دریا ،
اتفاق غمگینی است
برای آن کس
که قایق ندارد.
علی بلیغی
16اسفند1391

بی تو،
به دریا میزنمُ
غرق میشوم!
بی تو،
دریا،
تنها به دردِ غرق شدن میخورد.
علی بلیغی
15اسفند1391

از هر قطرهی باران
انتظارِ معجزهای است
چشمه
رود
دریا
و از هر واژهای که تو میگویی
امیدِ زیستن
پرستو موسوی