عمر دراز

بر گُرده‌ام گَرد هزاران سال طولانی پاشیده است.


پرستو موسوی

راه

چشمانم از تو پُر است

راه خانه را گم کرده ام


پرستو موسوی

خاکسترم

روزِ من!
شبم بی تو
چه دلگیر است.


علی بلیغی

فروردین1392

گور به گور

قلبم بزرگ شده
به اندازه‌ی یک قبرستان وسیع
که برای تدفین خاطراتش
نیاز به گورهای زیادی دارد.
دلبرکم! 
زندگی سخت نیست
این منم که سخت شده
جنگجویی 
که از جنگی بی پایان بازمی‌گردد
و همیشه فکر می‌کند
میدان مین،
باروت‌ها و تمام سیم خاردارها،
خوابی کوتاه بوده
می‌بینی؟
شاید به خاطر همین است
که من خسته باز می‌گردم
از رویا
از جنگ
از تو!


علی بلیغی
فروردین1392

باش

می‌خواهی
بهار باش
تا پنجره‌ها را بازگشایند
می‌خواهی باد باش
پنجره‌هایِ باز را بر هم بکوب
هرچه می‌خواهی باش
اما
شبیه من نباش.


علی بلیغی
8فروردین1392

آهــــــــــ

یک آهـِـــــ بلند

گاهی درمان می‌کند

زخمِ سینه را.



علی بلیغی


نبودن

به بودن

نگو نه!

نبودن

جای خالی هیچ‌چیز نیست.



علی بلیغی


انتها

در انتهای خیابان 
خودم را،
جا گذاشتم
ابر بودم
که به خانه بازگشتم.


علی بلیغی
یک فروردین 1392

ماهی سرخِ دهانت

دهانْ دریا!
با من سخن بگو
زبان به دندان بِسا
آن یگانه ماهی سرخ را در دهان بغلتان
صدا کن مرا، تا به آب زنم
غرق شوم
در آغوش لبانت زنده ماندن آیینِ خطایی است
مردن شیوه‌ی من است،
به گاهِ سخن گفتنت ...
به گاهِ بوسیدنت
گرداب شو
بمیران صخره را
کوه را از جا بکن، موج را به ساحل بکوبان
با من سخن بگو
دهانْ دریا!

 

 

 

پرستو موسوی

اسفند 91

 

 

 

 

 

بی‌صدا

واژگان بی صدا
حرف‌های ناتمامند
صداهای بی‌واژه
خطوط خوش طعم لبانت 
به وقت بوسه.


علی بلیغی
29بهمن1391

خواب

من سقوط کردم
از برجی بلند؛ سی طبقه
در دورترین نقطه‌ی دنیا
شاید اما
از شاخه‌ی درختی - رنگ رنگ -
به روی خاک
و یا
از روی یک بومِ نقاشی
وقتی که پاهایم روی رنگ‌ها نماند و لیز خورد.
من پرواز کردن را از خاطرم بردم
از آسمان به قفس گریختم، از درخت به خاک
دلتنگ تمام رنگ‌ها گشتم، سبز‌های مغز پسته ای، طلایی‌های دور
و در خون خود غلتیدم
بوی بهار، بوی لجن، بوی پاییز بوی گِـل
بوی عود، بوی تارهای عنکبوت
بوی درخود تنیدن، خود را فراموش کردن،
از خونم به مشام می‌رسید
چشمانی از آسمان مرا می‌پایید - از بالای برج یا درخت
پلیس‌ها تماشاچیان مرگِ مرا دور می‌کردند
و من تمام زندگی‌ام را مثل یک فیلم سینمایی در لحظه‌ای کوتاه نگاه می‌کردم
- راستش را بخواهید فکر می کردم تمام این‌ چیزها اراجیف است
چراغ‌های گردان ماشین نعش‌کش در چشمم تازید
"مرا به قبرستان می‌بردند!"
مرگ پایان سقوط است
پلک‌هایم به روی هم افتاد، قلبم از حرکت باز ایستاد و ریه‌هایم دست ازکار کشیدند 
رنگ از لب‌هایم پرید
- فکر کنم بعد از مدتی دچار جمود نعشی شدم
کفش‌هایم رنگی بود، زانوهایم خاکی
گُلِ سرم هم در راه سقوط از سرم افتاد
شاخه‌ی درختم شکست
خونم بر روی اسفالت خیابان ماسید
و تمام آن چشم‌های از کاسه بیرون زده‌ به زندگی خود ادامه دادند
تنها چیزی که ماند
سقوط من بود

مرگ پایانِ به جایی است راستی!




پرستو موسوی - اسفند 91

از بودن

همه چیز 

رو به پایان است

مثلِ دوریِ تو

مانندِ بودنِ من.


علی بلیغی

21اسفند1391


دود از کُنده بلند می‌شود

آنقدر به تو فکر کردم که دود از سرم بلند شد

دکتر گفت: "اگر بیش از این فکر کنی، می‌میری"

و او نمی‌دانست

تنها دلیل زنده بودنم

همین است.


17اسفند1391



گوسفند بودن.

به خیابان می‌روم
با گوسفندی در سرم
که به قربانی شدنش،
نمی‌اندیشد.
به خیابان می‌روم
به انتظار معجزه‌ای
اما
به ناگاه
گلوله‌ای میان دو چشمم می‌نشیند
کشته ‌می‌شوم
 به فردا می‌اندیشم
که باز با گوسفندی در سر
از خواب برمی‌خیزم.


علی بلیغی
18اسفند1391

تو آغاز می‌شوی

زمستان می‌رود

تو آغاز می شوی

شکوفه‌های گیلاس بر گیسوی درخت سنجاق می شوند

باد می‌وزد، بادِ خنک بهاری

باران می‌بارد

بوی خاکِ خیس باغچه را سرشار میکند

و من می‌دانم زمستان می‌رود، تو آغاز می شوی

شکوفه‌ی گیلاسم، آسمانِ ابریَم

دستی از پشت گیسوان مرا می‌بافد

پاهایم را بر روی قالی لاکی رنگ دراز می‌کنم

آفتاب از پنجره بر چشمانِ روشنم می‌تابد

و من تو را می‌بینم، در پرتوِ خورشید

که می‌آیی

وقتی زمستان می‌رود




پرستو موسوی

17 اسفند 91

خاموشـ

آهِ عمیق نکش،

مهربانِ من!

اندوهت

خاموشم می‌کند.


علی بلیغی

17اسفند1391


اتفاق غمگین

عظمتِ دریا ،

اتفاق غمگینی است

برای آن کس

که قایق ندارد.


علی بلیغی

16اسفند1391


دریایی

بی تو،

 به دریا می‌زنمُ

غرق می‌شوم!

بی تو،

 دریا،

تنها به دردِ غرق شدن می‌خورد.


علی بلیغی

15اسفند1391


اعجاز

از هر قطره‌ی باران
انتظارِ معجزه‌ای است
چشمه
رود
دریا
و از هر واژه‌ای که تو میگویی
امیدِ زیستن



پرستو موسوی

زندان

هنگام آزادی
به خط‌هایِ موازیِ آفتاب‌سوختگیِ چهره‌اش نگاه کرد
می‌دانست
درسایه‌ی میله‌ها
امید رهایی
پنهان است.

علی بلیغی

13اسفند1391